تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
هم بود ، هورا مىكشيدند ، اسب‌ها ديوانه شدند ، امين السلطان ، وزير عدليه هلند و بورگمستر و مهماندار با ما بودند ، اسب‌ها كالسكه را از راه خارج كردند و بازى مىكنند ، يك وقت ديدم كالسكه روى باغچه‌ها مىرود ، نرده دور گل‌كارىها شكسته و روى گل‌ها حركت مىكند ، فهميديم اسب‌ها اختيار از دست كالسكه‌چى گرفته‌اند دو نفر پيشخدمت كه عقب كالسكه مىنشينند افتاده‌اند ، مهار چهار اسب در دست يك نفر كالسكه‌چى است ، يك نفر هم معاون او است پهلوى او نشسته است ، نمىدانيم چه كنيم و همه وحشت كرده‌اند ، آخر هرطور بود كالسكه گير كرد ، كالسكه را واداشتند اما دست و پاى اسب‌ها به زمين بند نمىشود و بلند مىشوند ، آن‌ها كه پيش ما بودند خودشان را گم كرده بودند نمىدانستند چه كنند ما بهتر دانستيم در اين موقع كه كالسكه ايستاده زود پياده شويم ، هرچه گفتيم در را باز كنند نفهميدند آخر به مردم عوام الناس اشاره كرده گفتيم در را باز كردند زود پياده شديم ، داخل جمعيت شديم ، اطراف ما را گرفتند ، امين السلطان و ساير هم هرطور بود خود را پائين انداختند ، حالا همهء وزرا و اعيان كه همراه ما بودند متوحش شده بودند ، در مردم هيجان پيدا شده بود ، فرياد مىزدند ، معركه بود ، هرچه كرديم آتش‌بازى را موقوف كنند صدا را موقوف كنند بلكه اسب‌ها آرام بشوند ممكن نشد ، هرطور بود جلو اسب‌ها را گرفتند و حالا مىخواهند باز ما را [ 237 ] سوار اين كالسكه بكنند ، ما گفتيم با اين اسب‌ها و اين حالت نبايد سوار اين كالسكه شد ، كالسكه ديگر بياورند ، كالسكهء ديگر آوردند ، سوار شديم ، رانديم ، شب تاريك است و به نصف شب چيزى نمانده است ، رفتيم ، رفتيم تا به شهر بعد به گار رسيديم ، به طرن نشستيم رانديم براى آمستردام ، يكساعت و نيم طول كشيد ، خلاصه يك ساعت از نصف شب گذشته به منزل رسيديم ، ديديم عزيز السلطان نيست ، گفتند شاه نبود دلتنگى كرده با اكبر خان بيرون رفته به گردش و حالا در اين نصف شب در شهر مىگردند ، قدرى گذشت ، عزيز السلطان هم آمد خوابيديم . آتش‌بازى كه در كنار دريا امشب كردند خيلى باصفا بود ، ستاره و خمپاره‌هاى رنگين در كنار دريا به هوا مىرفت ، عكس رنگ‌هاى مختلف به هطل و اطراف و جمعيت مىافتاد ، عالمى داشت و باصفا بود . تفصيل آمستردام را كه چه وضع و چطور است لازم نيست اينجا بنويسيم ، شهر معروفى است ، همه‌كس مىشناسد و در كتاب‌هاى فرنگى تفصيل آن هست ، همين‌قدر مىنويسيم كه اين شهر رودخانه‌اى دارد موسوم به امسطل كه از ميان شهر مىگذرد ، هطل