مقابل « 225 » در وسط جلو ارگ صندلى بزرگى براى ما گذاشته بودند ، نشستيم ، حاكم و مهماندار ، امين السلطان و همراهان همانجا نزديك نشستند ، موزيكان زدند ، ارگ زدند ، ارگ زياد صدا مىداد ، مىپيچيد به اين تالار بزرگ ، بعد زن خواننده آمد آواز خواند خوش لباس بود و چندان بد گل نبود ، اما آوازش مثل زوزه سگ به گوش ما مىآمد ، مردم تعريف مىكردند و خوششان مىآمد ، ما نفهميديم چه مىگويد ، از اينجا برخاستيم ، آن طرف مقابل سن تمام مردم پشت به كنسرط كردند و سن را تماشا مىكردند ، پردهء بسيار خوبى بود جنگل و درخت زياد ديده مىشد ، دخترها در ميان جنگل رقص مىكردند ، رقاصها خيلى خوشگل و قشنگ بودند ، لباس آنها با جلوه بود ، اقسام مختلف رقص كردند ، تماشا كرديم و بعد از آنجا برخاستيم رفتيم در عقب اطاقى بود شاهنشين سن مانند داشت در آنجا چند عرب الژرى « 226 » بودند پنج نفر زن و يك جوان بىمو و قوى هيكل ، صندلى گذاشتند ، نشستيم رقص و ساز آنها را تماشا كنيم طنبك مىزدند و تصنيف عربى به لحن خودشان مىخواندند ، بىحالت نبود ، از صورت زنها و رنگشان و صورت يك نفر پسر جوان معلوم بود عرب هستند ، اما يك نفر از آنها به نظر ما فرنگى آمد ، زنها خالى از ملاحت نبودند ، يكى دو نفر آنها خوب بود ، بناى رقص را گذاشتند ، يكىيكى مىرقصيدند ، بازوها و قدرى از سينه برهنه بود بهطورى كه موهاى زير بغل آنها پيدا بود ، مىرقصيدند و قر مىدادند ، شكم و . . . خود را طورى حركت مىدادند و اداها مىكردند كه كريم شيره و اسمعيل بزاز هم نمىكنند ، اما حقيقتا اين حركات و جنباندن شكم و بدن خيلى مشهّى بود حاكم شهر كه سرخوش بود و جنرال مهماندار چشمها را دوخته و واله شده بودند و با چشم مىخواستند اينها را بخورند ، يك وقت ملتفت شدم ديدم جنرال مىلرزد صندلى او تكان مىخورد ، نمىدانم چه مىكرد خودش را به صندلى مىماليد يا چه مىكرد كه صندلى متحرك مىشد ، يك نفر از زنها بالاى صندلى مرتفعى نشسته بود پر طاوسى بالاى سرش مثل رئيس اين رقاصها بود او هم مىرقصيد ، اما مثل زنهاى ديگر قر نمىداد معقولتر بود ، اما آخر او هم شورش گرفت ، همانطور قر مىداد و همهجاى خودش را مىجنباند ، گاهى هم آن جوان با يكى از زنها باهم مىرقصيدند به هم مىچسبيدند قر مىدادند ، . . . مىرقصيدند ، تماشا داشت كنط اميرال كرمر كه از نايب اميرال يك درجه پائينتر است و با ما بود امروز مرخصى گرفت در جنوب هلاند مأموريتى داشت ، مىبايستى پى كارى برود ، امشب احوال او را از
هامش
( 225 ) . اصل : متقابل
( 226 ) . الجزايرى