لباسهاى مخصوص دارند شناخته مىشوند ، همه جوان و خوشگل ، دو دختر بودند كه مجد الدوله نشان كرده بود به ما نمود ، زياد خوشگل بودند ، مجد الدوله اينها را ديده بود و واله شده بود ، بطوريكه مىگفت مرخصى بگيرم ، پيش اينها بمانم ، خيلى خنديديم ، اين دخترها را ديديم كه در كنار رودخانه و خيابان مىدويدند كه از راه ديگر باز به اسكله جلو ما بيايند و خيلى تند و چابك بودند كه هيچوقت در ايران نديدهايم دختر اينقدر تند و چابك و نفسدار باشد مگر گاهى در دهات و ييلاقها مثلا پشند و غيره ديده شود دختر اينطور بدود ، پياده مىآمديم ، دكانها و ماگازنها ديدم ، همه پاكيزه و منقح ، در اين قصبه كوچك ماگازنها مثل شهرهاى بزرگ آئينه بزرگ دارد ، خيلى پاكيزه ، دكان قصابى بود جلو آن آئينه بزرگ يكپارچه ، گوشتها پاكيزه پشت آن آويختهاند ، به بعضى ماگازنها داخل شديم براى تماشا اما چيز خريدنى نبود كه بتوانيم بخريم ، همينطور پياده آمديم ، در كشتى نشستيم و رانديم به آمستردام ، در بندر دور از ما دو سه كشتى جنگى ايستاده بودند ، توپ انداختند و تعظيم بحرى كردند ، موافق قانون بحرى مىبايستى نزديك برويم و دور كشتىها چرخى بزنيم و جواب سلام بدهيم برگرديم ، نزديك غروب بود ، خسته بوديم و صداى ما قدرى گرفته ، به مهماندار گفتم حالا لازم نيست اين قاعده را به عمل بياوريم خستهام به منزل برويم ، رو به منزل رانديم ، چرخى خورديم ، به اسكله رسيديم ، از آنجا سوار كالسكه شديم ، رانديم به امسطل هتل كه در آنجا منزل داريم غروب بود ، به منزل رسيديم ، امشب بايد برويم به كنسرط و اين كنسرط را در تالار بسيار بزرگى مىدهند كه قريب بيست و پنج سال قبل در زمان همين پادشاه اهالى شهر ساختهاند ، خيلى تالار وسيع مرتفع باشكوهى است ، در مقابل ميان تالار ارگ بزرگى هست ، در يك طرف جاى موزيكانچىها بالاها جاها دارد غلام گردش مانند كه مردم بنشينند ، در يك طرف تالار هم مثل تماشاخانه سن دارد كه در آنجا بازى و بالط مىدهند ، رفتيم به كنسرط ، حاكم و مهماندار امين السلطان و بعضى از ملتزمين [ 227 ] همراه بودند .
وارد تالار شديم جمعيتى از زن و مرد در آنجا بودند ، حاكم گفت گنجايش تالار هفت هزار نفر است و هفت هزار نفر هستند ، اما بهنظر ما پنج هزار بيشتر نيامد ، تمام مردم برخاستند و كوچه دادند ، راه باريكى كه ما گذشتيم ، در حقيقت دالانى بود ، دو طرف آدم زنها و دخترهاى خوشگل زياد بود ، از نزديك ديده مىشدند و اين همه آدم تمام طورى نگاه مىكردند و چشم دوخته بودند كه آدم خجالت مىكشد ، رفتيم در
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 269
مساهمون: ناصر الدين شاه قاجار
ص٢٦٩