بنا كرديم به گردش كردن از هر ميزى دو صورت برمىداشتم و مىپرسيدم و حاكم و مهندس و آن يكى ديگر معرفى مىكردند ، مىانداختم مىرفتم سر ميز ديگر ، اين كار را در يك ربع ساعت از سر باز كردم ، بعد آمدم به اطاق پهلوى اين طالار كه محل تحرير حاكم است ، اطاقى است ، قلم و كاغذ و ميز و تحرير و كتاب و صندلى دارد ، تلگراف ، تلفن ، همهچيز داشت ، در اينجا پردههاى نقاشى هم بود ، خوب كارها نبود اما از پردههاى قديم تاريخى است ، قدرى آنجا هم گرديديم بعد حاكم آمد عرض كرد اگر ميل داريد تلگراف كنم ، تلمبهچىها حاضر شوند اينجا آب بپاشند تماشا كنيد تا تلگراف كنيم در پنج دقيقه حاضر مىشوند يقين داريم كه اينها را خبر كردهاند از پيش كه حاضر باشند [ 213 ] ، لباس پوشيدهاند و مخصوص امروز است ، براى اشتباه به ما عرض كرد تلگراف كنم گفتم تلگراف كن ، فورا خود حاكم تلگراف زد ، نمىدانم اين پشت مشتها كجا قايم شده بودند كه فورا رسيدند ، در غير اين موقع يقين با تلگراف پنج ساعت بعد هم حاضر نمىشوند ، خلاصه آمدند ، لولههاى مدادپاككن را در اين محوطه جلو عمارت كه اطرافش هم عمارتهاى بلند است كشيدند به بالاى بامها ، تلمبهچىها رفتند بالا ، آبپاشى كردند ، مثل تلمبهچىهاى ورشو بودند چيزى كه اينجا علاوه بود اين بود كه يك چرخ بخارى داشتند كه با آن چرخ آب را به لولههاى مدادپاككن مىكنند زور و قوتش زيادتر و خيلى آب را دور تر مىبرد ، طنابى داشتند كه وقتى يانقين بشود و مردم بخواهند از پشت بام پائين بيايند بيك چوبى است كه قلعه دارد و در تمام عمارتهاى اين شهر آن چوب هست ، براى همين كار طناب را به آن چوب بستند و از آن بالا پائين آمدند ، زير آن طناب را هم يك تكه تورى مىكشند كه اگر آدم زمين بخورد در آن تور بيفتد يك كيسه هم درست كرده بودند كه به آن مرتبهها [ ى ] بالا محكم مىبندند و از آنجا آدم توى آن كيسه مىرود و به راحتى مىآيد پائين ، اينجا هم آويزان كردند و آدم از آن تو آمد پائين ، يك آدمى را هم به خيال اينكه سوخته است ميان يك جائى گذاردند ، هى دور اين محوطه گرداندند - خندهدار بود ، بعد آمديم به آن طالار اولى كه ميز صورتها را چيده بودند آنجا ميز نهار چيده بودند ، سر ميز نشستيم مهماندار طرف دست راست ، حاكم طرف دست چپ ، امين السلطان روبروى ما نشست ، از اعاظم و اهالى شهر هم خيلى بودند ، ويس اميرال كرامر رئيس بحرى كل هلاند هم بود ، از ايرانيها مخبر الدوله ، مجد الدوله ، امين خلوت ، ناصر الملك ، ميرزا محمد خان ، ميرزا عبد اللّه خان ، مهندس الممالك بودند ، نهار مختصرى خورديم ، بعد سوار كالسكه شده رانديم ، حاكم و
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 255
مساهمون: ناصر الدين شاه قاجار
ص٢٥٥