تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
عملجات شهر و معتبرين تمام به استقبال در گار حاضر بودند ، سرباز و موزيكان‌چى ايستاده بودند ، جمعيت اين شهر را خودشان مىگويند چهارصد و پنجاه هزار نفر است اما يقينا چهارصد هزار نفر هست ، بسيار شهر معتبرى است و معظم ، پايتخت و پادشاه‌نشين قديم سلاطين هلاند در همين آمستردام است ، پادشاه هلاند كه گيوم چهارم است ناخوش است ، پايتخت را هم از آمستردام به لاهه برده‌اند ، از اينجا به راه‌آهن تا لاهه يكساعت راه است ، خود پادشاه در لاهه نيست ، در قصر لو كه در وسط هلاند واقع است جنگل و شكارگاهى است آنجاست و ناخوش است ، هفتاد و دو سال سن پادشاه است ، زن قديمش مرده است ، يك زن تازه از اهل آلمان گرفته است كه سنش سى دو سال و مىگويند خيلى مقبول است پسرش كه وليعهد بود مرده است ، يك دختر هشت ساله دارد كه هروقت امپراطور بميرد او پادشاه مىشود ، قانون هلاند لوواسليك نيست يعنى اگر پسر نباشد دختر شاه مىشود و قبول دارند ، لوواسليك يعنى مملكتى كه زن را به سلطنت قبول نمىكند ، اسم حاكم شهر كه به گار آمده بود وان‌تين‌هون است ، زن حاكم هم كه مكرر در سر شام و نهار ديده شد مادام تين‌هون است ، خلاصه از ترن پائين آمده با حاكم و سايرين تعارف كرده [ 211 ] از جلو سربازها گذشتيم ، موزيك زدند ، سربازها دفيله كردند ، خودشان نمىخواستند دفيله كنند ، من اصرار كردم دفيله كردند ، بد مشق نكردند ، سربازهايشان هم خوب بود ، اما به پاى سرباز آلمان و روس نمىرسد ولى براى خود هلاند خيلى خوب است ، بعد آمديم از در گار بيرون ، كالسكه دولتى خوبى حاضر كرده بودند ، سوار حاضر بود ، با مهماندار ، امين السلطان توى كالسكه نشسته مردم هم سوار كالسكه‌ها شده و رانديم براى منزل ، بسيار شهر خوبى ، كوچه‌هاى وسيع ، سنگ‌فرش بسيار خوب كرده عمارت‌هاى سه چهار مرتبه عالى ، بناهاى محكم ، پاك ، تميز ، شسته ، خيلى خيلى قشنگ ، جمعيت مرد و زن بچه ديگر از اندازه بيرون بود ، اين طرف ، آن طرف راه پر بود از جمعيت ، الى منزل زن‌هاى خوشگل خوب خيلى بود كه از جاهاى ديگر خيلى مقبول‌تر بودند ، بخصوص خدمتكارهاى اينجا كه تاجى از تور سفيد كه جلو آنها شبيه است به نيم‌تاج سرشان است تمام چاق و گنده مقبول زشت ندارند مگر پير باشند ، اهل اين شهر هم چون ايرانى نديده بودند بخصوص شاه ايران تمام براى تماشا آمده بودند و كم مانده بود از زور تماشا چشمهايشان از كاسه بيرون بيايد ، من را با سر و دست و كله هى به اين و آن نشان مىدادند ، مهماندار در امريخ كه ديده شد عرض كرد براى منزل شما يك عمارت سلطنتى حاضر كرده‌ايم يك هتل هم حاضر است ، هركدام