تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
امين السلطان ، وزيرمختار هم ايستاده همينطور با امپراطور صحبت‌كنان رانديم براى پستدام ، اين ترن‌هاى من هم خيلى خوب و مقبول است ، ترن‌هاى پدر امپراطور است كه به سليقه خودش ساخته است ، خلاصه صحبت‌كنان مىرفتيم ، نشان صورت خودمان را هم به دست خودمان به شاهزاده پسر فردريك شارل دادم ، امپراطور خيلى خوشوقت و خوشحال شد و مىرانديم تا رسيديم به گار پتسدام ، اين گار آن گارى است كه آن روز كه به پتسدام مىرفتيم ديديم ، گار كوچك ديگرى است آنجا با امپراطور دست داده وداع كرديم ، امپراطور آمد پائين ، خودش و بيزمارك و پسر فردريك شارل و همراهان امپراطور همينطور ايستادند تا ترن حركت كرد و از جلو آنها گذشتيم و رانديم . اين راه‌آهن خيلى تند مىرفت طورى كه سر آدم گيج مىخورد و مىخورد زمين و نمىتوانست آدم سرش را از كالسكه بيرون بياورد ، اينجاها كه مىرويم بحبوحهء « 189 » فرنگستان است و تمام اين صحرا حاصل است [ 196 ] متصل به هم براى جاده يك وجب زمين خالى بىحاصل ديده نمىشود ، تمام هم حاصل‌هاى خوب است ، اين‌جور جاها را همه‌كس خوب مىتواند حاصل بكارد به‌علت اينكه آب كه به حاصل نمىدهند زمين هم كه تمام خاك است و يك تكه سنگ كه آدم بادام بشكند ندارد ، در اين صورت كاشتن حاصل خيلى سهل است . عجب اين است كه از جلفا الى ده پانزده فرسنگ كه از اين‌جا آمديم رنگ خاك‌ها تمام سفيد بود ، از ده پانزده فرسنگ كه رد شديم رنگ خاك‌ها سرخ شد ، در اين ده پانزده فرسنگ كه آمديم تمام جلگه و جنگل هيچ نبود مگر از دور گاهى ديده مىشد . از قفقاز الى اين ده پانزده فرسنگ يك تكه سنگ در اين صحرا نديده‌ام . خلاصه راه‌آهن در نهايت تندى مىرفت ما هم مىرفتيم ، عزيز السلطان هم پيش ما بود ، راه مىرفت ، صحبت مىكرد ، گاهى قهر مىكرد ، گاهى بازى مىكرد ، اغلب واگن نوكرها هم راه به واگن ما ندارد ، اما مهديخان پيش عزيز السلطان بود و باهم بازى مىكردند ، پرتقال مىخورديم ، چكلك‌هاى « 190 » خوب مىآوردند مىخورديم ، مىرفتيم ، نهار را هم امروز چون چاره نيست گوشت سرد به مردم مىدادند ، توى كاغذهاى بسته‌بسته نان و گوشت سرد و چيزهاى خوب گذارده بودند ، هر بسته را با يك شيشه شربت به يك آدم مىدادند ، به قول فرخ خان مرحوم كه تصدقى مىدادند . ما هم از همان نهار خورديم . خيلى كه رانديم از رودخانه‌ها درياچه‌ها و پل‌ها گذشتيم ، بعد به
هامش
( 189 ) . اصل : بهبوهه ( 190 ) . احتمالا منظور چيالك است به معنى توت‌فرنگى .