بيرون مىآمد ، خيلى باصفا ، روشنى الكتريسيطه زياد در كارخانه بود چشم را مىزد ، عزيز السلطان هم تازه چشمش خوب شده و از اين روشنى صدمه خواهد خورد ، لابد به او گفتيم حكما برود ، اوقاتش تلخ شد ، قهر كرد و رفت ، كارخانه خيلى گرم بود و بوى قير و بوهاى ديگر و ما حركت مىكرديم همه را مىديديم ، در بين گردش نسيم خنكى احساس كرديم ، باد مىوزيد ، مثل باد بهشت كه در آن گرما و تعفن آدم را زنده مىكرد ، ما تعجب كرديم از كجا باد مىآيد ، بعد ملتفت شديم از يك چرخى است ، پرّهپرّه ساختهاند ، با الكطريسيطه حركت مىكند با سرعت زياد و احداث باد مىكند ، اسبابى دارد كه به حركت انگشت چرخ مىايستد ، يكمرتبه تعفن و گرما جهنم مىشود ، باز انگشت مىگذارند به حركت مىآيد ، بهشت مىشود . خيلى مغتنم دانستم و آنجا ايستادم ، خنك شدم ، باد طورى بود كه دامن سردارى و كليچه را خوب حركت مىداد ، گفتيم اگر ممكن است يكى از اين چرخها بسازند براى ما به طهران بفرستند ، سيمن گفت مىسازم و مىفرستم ، يك نفر هم پيش سيمن بود ماطياس نام كه مدتى در طهران در سر كارهاى سيمن بود . خلاصه بعد از تماشاى [ 195 ] كارخانه به منزل آمديم شام خورديم خوابيديم .
روز پنجشنبه سيزدهم شوال :
امروز بايد برويم به كاسل « 188 » به راهآهن شش ساعت مىرود ، پنجاه فرسنگ راه است ، راهآهن خيلى تند مىرود ، ساعتى هشت نه فرسنگ مىرفت ، چون در ساعت ده بايد برويم امپراطور هم مىآيد پيش ما . شب را خوب نخوابيدم ، ساعت هفت بيدار شدم تا رخت پوشيدم ، اصلاحى كردم و نيمساعت طول كشيد ، امپراطور آمد ، تا لب پله استقبال امپراطور رفتم و با امپراطور دست داده آمديم بالا توى اطاق رفته مدتى با امپراطور ايستاده صحبت كرديم تا رفتيم روى صندلى بنشينيم و صحبت كنيم ، ايشك آقاسىباشى آمد و گفت كالسكه حاضر است ، با امپراطور پائين آمده سوار كالسكه شده رانديم براى گار پتسدام ، رسيديم ، ايرانىها و عزيز السلطان از جلو آمده بودند به گار ، امين السلطان ، وزيرمختار ، امين خلوت هم كه با ما بودند رسيدند ، پسر بيزمارك در گار بود ، قدرى با او صحبت كرديم ، بعد خواستم با امپراطور دست داده وداع كنم گفت كه خير من تا گار پتسدام با شما خواهم بود و آنجا وداع مىكنم ، رفتيم توى ترن ، امپراطور جلو ما نشست ، پسر فردريك شارل هم كه شاهزاده و جوان خوبى است او هم آمد نشست ،
هامش
( 188 ) .Kassel