تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
غريبى بود ، مىخواستم ده روز آنجا باشم و او را تماشا كنم ، آدم از ديدن او خسته نمىشد . دو ميمون شامپنيزى ديگر بودند اما نه به اين بزرگى ، روى آنها سفيد بود ، به اين خوبى نبودند ، اين جنس كه صورت و بدنش سياه است مرغوب‌تر است ، يك چيز غريب ديگر مار بزرگى كه اژدها است ، قطرش به كلفتى يك تبريزى ده ساله و طولش قريب ده ذرع ، خيلى ديدنى بود ، همه‌جا گردش كرديم ، بالا ، پائين ، مرغها ، انواع اقسام حيوانات دريائى همه‌جور در توى آب پشت شيشه از آن حيوانات كه مثل گل است ، وقتى غذا مىخورد حركت مىكند ، معلوم مىشود حيوان است ، همه‌رنگ در زير آب بود . يك مرغابى غريبى بود كه در زير آب مىپريد ، خيلى از اين قبيل ديده شد كه چون در روزنامه‌هاى پيش نوشته‌ايم در اينجا مكرر نمىنويسيم . از اكواريم رفتيم به حمام ، ميرزا رضا خان را كه همراه عزيز السلطان بود فرستاده بوديم حاجى حيدر و ميرزا حسين را پيدا كند و آدرس حمام را بياورد ، ميرزا رضا خان آدرس حمام را آورد ، حمامى است موسوم به بن‌رمن ، رفتيم حمام ، اكبر خان با ما داخل حمام بود ، اين حمام مثل آن حمام كه اول رفتيم نيست ، اما بد نيست گرم و راحت است ، دوشهاى زياد گرم و سرد دارد كه شير آن را مىپيچند از بالا آب مثل باران مىريزد . چون بدن ما عرق‌سوز شده بود ، زير دوش آب سرد ايستاديم ، زياد آب ريختيم ، خيلى ما را راحت كرد ، زياد چرك شده بوديم ، شست وشو كرديم ، بيرون آمديم ، رخت پوشيديم ، آمديم منزل ، نهار خورديم ، راحت كرديم . در ساعت پنج بعد از ظهر رفتيم باغ‌وحش ، يك مهماندار كه پيشخدمت محترم بزرگ امپراطور است با برانديس و چند نفر پيشخدمتهاى خودمان همراه بودند ، عزيز السلطان هم بود ، ديركتور باغ‌وحش هم براى پذيرائى ما حاضر شده بود ، وارد باغ شديم ، باغ بسيار بزرگى است ، همه قسم حيوانات از سگ و گربه و شكار گرفته تا حيوانات عجيب و غريب چين و ژاپون و افريقيه و ينگى دنيا ، بزرگ و كوچك در اينجا جمع كرده‌اند ، سوا سوا براى آنها جا ساخته‌اند ، از آنها توجه مىكنند ، حفظ مىكنند ، خيلى زياد راه رفتيم ، به‌قدرى كه همه از پا افتادند . در باغ يكى از امراى هند را ديديم كه براى سياحت آمده است ، فارسى مىداند ، مغتنم شمرديم كه قدرى با او خود را مشغول كنيم ، مىگفت در هند روزنامه سفر فرنگستان [ 192 ] شما را خواندم شوق سفر فرنگستان به سر من زد ، آمدم ، يك نفر انگليس هم همراه او بود ، مىگفت ملكه او را به همراهى من مأمور كرده كه با من باشد . بسيار آدم غريبى بود و ديدنى ، خوب آدمى بود ، رنگ چهرهء او سياه بود ، ريش سياهى داشت ، معلوم نبود چطور سبز شده موها رو به بالا است ؟ رو به پائين است ؟ يا
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 232 | ناصر الدين شاه قاجار