تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
پرسيديم حاجى حيدر و ميرزا حسين كجا است ، منتظر بوديم آنها را ببينيم ، پيدا نشدند ، آنجا ايستاديم همه نگاه مىكردند كه ما چرا اينجا آمديم و حالا چرا حمام نمىرويم ، ديركتور آمد عرض كرد چند نفر در حمام هستند تأمل كنيد آنها بيرون بيايند . اگر حاجى حيدر آمده بود البته اينجا را خبر مىكرد خلوت مىكردند ، خلاصه ما ايستاده‌ايم ، پيشخدمتها و صاحب‌منصب‌ها اين طرف و آنطرف مىروند ، عملجات زياد بستگان حمام آنجا بودند ، معلوم شد حاجى حيدر و ميرزا حسين اينجا نيامده‌اند و ما را سهوا اينجا آورده‌اند ، امين همايون و اكبر خان را فرستاديم آنها را پيدا كنند و معلوم كنند كجا رفته‌اند ، گفتيم خودمان مىرويم گردش ، شما بيائيد ما را پيدا كنيد ، سوار كالسكه شديم ، رو به مناره فتح كالسكه رانديم ، به قهوه‌چىباشى و اكبر خان هم گفتيم آنجا بيايند ، امروز خيال داشتيم اكواريم را ببينيم ، بهتر دانستيم كه بىجهة در شهر گردش نكنيم و گفتيم دوباره چرا به منزل برويم برگرديم . رانديم به اكواريم ، عزيز السلطان و همراهانش هم به گردش رفته بودند ، در اكواريم به ما رسيدند ، دوباره با ما خواستند اكواريم بيايند ، پياده شدند ، رفتيم داخل شديم ، اين اكواريم همان است كه دو سفر قبل ديده بوديم و تفصيل آن را در روزنامه‌هاى سابق نوشته‌ايم ، حالا تفصيل لازم نيست ، اما دو چيز عجيب در آنجا ديديم ، يكى ميمون غريبى بود خيلى بزرگ با هيكل قوى ، اين جنس ميمون را شامپنيزى « 182 » مىگويند ، در جنگل‌هاى افريقه پيدا مىشود ، زياد مهيب بود اما صورت او به عينه مثل آغا محراب خواجه انيس الدوله يا حاجى غلامعلى بود ، سر و صورت بازوبينى دهن به عينه اگر آغا محراب يا حاجى غلامعلى برهنه بشوند و قدرى پشم مىداشتند با اين ميمون تفاوت نداشتند [ 191 ] . حقيقت خيلى تماشا داشت ، ده دقيقه ، يك ربع در آنجا ايستادم ، اين ميمون صداى غريبى دارد ، خيلى كريه و مهيب و اگر در ميان جنگل آدم اين صدا را بشنود زهره‌ترك مىشود ، اما خيلى ترسو است ، گويا صاحبش او را ترسانيده ، همين‌كه قمچى خود را بالا مىكرد ميمون مىترسيد با وحشت فرار مىكرد ، ميمون كوچكى هم بود كه اين ميمون بزرگ با او انس داشت ، با او بازى مىكرد ، سر او را مىجست ، در حقيقت مادرى مىكرد . اين ميمون بزرگ مادر است ، اگر نر بود و كل چقدر مهيب مىشد و بزرگ ، ميمون كوچك را خيلى اذيت مىكرد ، فرار مىكرد ، او را مىگرفت ، مثل پنبه با او بازى مىكرد ، از چيزى كه در آنجا مخصوصا نصب كرده بودند و خيلى مرتفع بود جلد و تند بالا مىرفت ، پائين مىآمد ، خلاصه حيوان
هامش
( 182 ) . شمپانزه