تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
عراده‌ها را پوشيده بودند همه را زينت كرده بودند ، اما به وضع دهاتى با علف و گلهاى صحرائى دسته‌هاى سنبله جو تازه درويده و اسباب آبجوسازى و شيشه و گيلاس . از اين اشخاص كه داخل در دسته بودند بعضى سوار عراده و بعضى هم پياده بودند ، لباسهاى غريب ، كلاه‌هاى عجيب بعضى بلند بعضى كوتاه بعضى تك‌تيز بعضى دم روباه بعضى زره و كلاه « 177 » خود پوشيده بودند ، شبيه مرد جنگى قديم چوبها در دست داشتند ، كوتاه و بلند ، نيزه‌هاى بلند و كوتاه ، بعضى تبر داشتند بعضى پارو ، مثل پاروى برف پاك كردن در طهران . همين‌طورها چند دسته بودند ، هر دسته موزيكانچى داشتند ، آنها هم با لباس مختلف ، هر دسته به يك لباس و هر دسته به يك نواى مخصوص مىزد . بعضى آواز قديم بعضى جديد و اين آوازهاى مختلف داخل هم شده آواز عجيبى شده بود ، در اين ميانه چيزى كه در حقيقت مركز اين جشن و عيد آبجو بود اين بود ، در عراده بزرگ بلندى در وسط عراده مرد تنومند قوى با ريش عاريتى بسيار بزرگ و سبيل گنده مصنوعى نشسته ، كلاه بسيار بزرگ مطلاى براق در سر لباس بزرگ رنگين مزين پوشيده بود ، جواهر مصنوعى زياد به سينه و بازوى او انداخته بودند كه او را شاه آبجو ساخته بودند ، دو دختر بسيار خوشگل با گيسهاى افشان باز كرده و لباس قشنگ فاخر و بلند در جلو او نشسته بودند كه ملكه آبجو بودند و در برلن رسم است در اين عيد بايد خوشگلترين دخترهاى شهر ملكه آبجو بشود ، اين عراده‌ها و دسته‌ها و سازها كه گفتيم در حقيقت [ 187 ] تجملات اين پادشاه آبجو بودند ، اين دسته‌ها با اين هيئت‌هاى عجيب و غريب و اين لباسهاى مختلف كه نمىتوان نوشت به نوشتن درست نمىآيد ، از همان خيابان كه ما آمده بوديم گذشتند و رفتند ، ديگر ندانستيم از اينجا كه گذشته كجا مىروند ، آيا جاى ديگر هم خواهند رفت يا خير . بعد از ورگذار شدن اوضاع عيد آبجو امپراطور آمد ، ما هم رفتيم ، از اطاقها گذشتيم ، از پله پائين آمديم به قسمت ديگر عمارت كه سال بلانش يعنى اطاق سفيد در آنجا است در همان اطاق سفيد غذا بخوريم ، به پائين پله كه رسيديم حياط بود كه از طرف ديگر راه‌پله بود ، مىبايستى از آنجا بالا برويم ، بيست قدم بيشتر فاصله نبود ، باوجوداين كالسكه حاضر كرده بودند ، هيچ لازم نبود ، مىتوانستيم در ميان حياط اين چند قدم را پياده برويم اما محض تشريفات ما را سوار كالسكه كردند . امپراطور هم نشست ، چند قدم راه رفتيم ، همراهان پياده آمدند دم راه‌پله پياده شديم ، از پله‌هاى زياد بالا رفتيم ، اين طرف و آن طرف پله سربازهاى مخصوص با لباسهاى قديم
هامش
( 177 ) . اصل : كلاه و خود
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 226 | ناصر الدين شاه قاجار