تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 216

مساهمون:

ص٢١٦
ايشيك آقاسىها جلو ما افتاده از چند اطاق كه رد شديم رسيديم به اطاق امپراطريس ، من را داخل اطاق امپراطريس كرده در را بستند ، كسى كه با ما بود ميرزا رضا خان وزير مختار برلن بود ، با امپراطريس دست داده احوال‌پرسى كرديم ، چهار پسر امپراطور هم هفت ساله ، هشت ساله ، پنج ساله ، چهار ساله پهلوى امپراطريس بودند ، تمام هم لباس‌هاى عملجات دريائى را پوشيده بودند ، بسيار بچه‌هاى شيطان خوبى بودند ، دايه و دو سه نفر از زنهاى محترم پهلوى امپراطريس هم در اطاق بودند اما همه بدگل بودند ، خود امپراطريس هم بدگل بود ، صورت دراز ، قد بلندى به‌قدر قد من داشت و رنگ زرد اما خوش‌صحبت و بسيار گرم و مهربان بود ، روى صندلى نشسته صحبت كرديم و بعد آمديم بيرون توى طالار بيرونى گردش كرده رفتيم به اطاقى كه براى ما معين كرده بودند آنجا نشستيم ، امين السلطان و ساير همراهان ما هم آمدند ، آنجا متصل شاش مساعده مىكرديم كه بيخ ريش‌مان را نگيرد ، مبرزى هم نزديك بود . خلاصه توى اطاق نشسته بوديم كه يك دفعه امپراطور وارد شد ، برخاستيم و دست داديم ، گفت پسر ملكه وارد شد و او را آوردم اينجا ، حالا هم شاهزاده خانم منتظر هستند كه شما برويد آنجا آنها را معرفى كنم ، برخاستم با امپراطور آمديم به اطاقى كه اول [ 177 ] امپراطريس را ديديم دورتادور اطاق شاهزاده خانم‌ها بودند ، پسر ملكهء انگليس هم ايستاده بود ، با خانم‌ها دست داديم ، تمام معرفى شدند ، امپراطريس هم بود ، با پسر ملكه هم دست داديم ، يك پسر خودش را هم كه پسره سفيد لوس كوچكى بود همراه آورده است ، زنش كه دختر امپراطور روس است براى عروسى دختر پادشاه يونان به پطر رفته است ، پسر ملكه را كه ديدم كارش ساخته است از شدت عرق كه خورده است خيلى حالش بد و صورتش زخم و آدم گيج منگى است ، دلم سوخت ، خيلى بيچاره آدمى است . بعد با امپراطريس دست داده ، امپراطور هم با يكى از شاهزاده خانم‌ها دست داده از عقب ما و ساير مردم و سركرده‌ها و خانم‌ها هم از پشت سر ما همينطور اطاق‌به‌اطاق آمديم آمديم تا آخر اطاقها ، از يك درى وارد باغ شديم ، در يك محوطه كه درخت زياد داشت دورتادور اينجا يك فوج سرباز صف كشيده با موزيكان‌چى ايستاده بودند ، پاى سكوى جلو اين اطاقها هم يك ميزى گذارده پارچه قرمزى روى ميز كشيده ، دو شمعدان هم با شمعهاى بزرگ كلفت اين طرف و آن طرف ميز گذارده ، كشيش نره‌خر گردن‌كلفت بىريش سبيلى پشت به اين محوطه و مجلس و رو به ميز دولا شده مشغول خواندن دعاست ، دست راست كشيش يك دسته بچه‌هاى يتيم كوتاه و بلند و كوچك و بزرگ با يك مرد پيرى كه معلم آنهاست ايستاده