خوشحالى مىكردند ، از بس با دست تعارف كردم خسته شدم ، خلاصه خسته و مانده عرق كرده و ضايع به منزل آمدم ، شام خوردم ، بعد از شام در بالكن كه به پارك مخصوص پشت عمارت نگاه مىكند نشستيم در آخر اين پارك خط راهآهنى است كه از بالكن پيدا است ، از روى پلهاى آهنى و چوبى مىگذرد ، متصل از اينجا طرن مىآيد و مىرود ، اغلب اين طرنها به جهة آمدوشد شهرى است كه از يك محله با طرن به محله ديگر مىروند مثلا از سنگلج به اودلاجان و سرچشمه يا از سنگلج به بازار بخواهند بروند در هر محله گار هست مىروند در طرن مىنشينند مىروند ، تا نشسته بوديم متصل طرن گذشت ، با چراغهاى زياد مثل مار آتشى ، خالى از تماشا نبود ، بعد هم متصل طرن گذشت ، هيچ قطع نمىشود ، معلوم مىشود كندوكطر « 166 » و عملجات راهآهن دو ساعت به دو ساعت عوض مىشوند ، ممكن نيست بدون عوض شدن از عهده برآيند . يك سير ديگر برلن وضع سيمهاى تلگراف است كه تعجب دارد ، يك سيم و دو سيم و ده سيم نيست ، در بلنديهاى عمارتهاى مرتفع ميلهاى كلفت آهنى نصب كرده و به آنها به عرض چند مرتبه ميل و مقره گذاشته ، به هرطرف سيمها كشيدهاند مثل تار عنكبوت كه اگر آدم بخواهد بشمارد چشم خيره مىشود و ممكن نيست . خلاصه بعد از قدرى تماشاى از بالكن خوابيديم .
روز دوشنبه دهم شوال :
امروز بايد به پستم « 167 » به ملاقات امپراطريس برويم ، ساعت هشت و نيم جنرال مهماندار آمد ، با او سوار كالسكه شده رانديم ، از شهر تا پستم با راهآهن بيست و پنج دقيقه راه است ، قدرى كه از توى شهر رانديم رسيديم به گار ، گار در توى شهر بود ، در گار پياده شديم ، گار بسيار عالى بود ، تمامش ابنيه بود ، اشخاصى كه در ركاب بودند امين السلطان ، امين الدوله ، مخبر الدوله ، مجد الدوله ، امين خلوت ، جهانگير خان وزير صنايع ، ناصر الملك ، صديق السلطنه ، ميرزا محمد خان ، امين همايون ، آقا دائى ، تمام هم لباس رسمى پوشيده بودند ، امپراطور بنا بود در گار حاضر باشد ، چون دوك آدين برغ پسر دويم ملكهء انگليس كه داماد امپراطور روس هم هست [ 175 ] غفلتا امروز براى معالجه چشم و رفتن آبگرمهاى آلمان وارد آلمان مىشود ، امپراطور به اين جهت رفته بود كه او را استقبال نموده وارد شهر كرده به پستم بياورد ، در گار حاضر شده بود ، اين پسر دويم
هامش
( 166 ) .Conductor: مدير ، هادى
( 167 ) . پوتسدام