روز يكشنبه 9 شوال كه مطابق است با نهم ژون :
امروز بايد به برلن برويم . شب يكشنبه را كه خوابيديم اما نتوانستم خوب بخوابم نمىدانم چطور بود حركت طرن كه راحت نبود ، تند مىرفت ، حركت زياد مىداد ، گاهى مىپيچيد ، خرتوخرت مىكرد ، صدائى مىداد كه اذيت داشت ، بالاخره هرطور بود خواب گرفت ، خوابيدم اما ناراحت ، صبح ساعت شش از نصف شب گذشته از خواب برخاستيم با كسالت زياد ، حالت خوبى نداشتم و كجخلق بودم ، صورت شسته و رخت پوشيديم ، آفتاب برآمده بود ، شب از چه جاها گذشته بوديم و چطور بود در خواب بودم نديدم اما حالا كه روز است و آفتاب در وضع مملكت تغييرى مىبينم . در خاك آلمان است جنگل زياد ديده مىشود ، از درختهاى كاج و درختهاى چيت ، اما بيشتر كاج است ، جنگلهاى انبوه وسيع زياد ، همه را از جنگل مىگذريم ، كمتر جائى است كه جنگل و درخت نباشد ، وضع صحرا شبيه است به خاك ورشو « 163 » ، همانطور چمن و زراعت ديده مىشود و هواى اينجا هم شبيه به هواى وارشوى است به همان حالت رسيدگى و زردى كه زراعت را آنجا ديديم ، اينجا همانطور است ، تغييرى كه در اينجا ديده مىشود اين است كه آبادى اينجا بيشتر است ، در دو طرف راهآهن آبادى زياد ديده مىشود ، متصل آبادى است و رفتيم و رانديم تا به فرانكفورت رسيديم . فرانكفورت شهر معتبر خوبى است ، در زمين مسطح واقع نشده در ميان شهر پست و بلند و دره و تپه دارد و گار بسيار بزرگ معتبرى دارد و براى عبور و مرور راهآهن اينجا مركز بزرگى هست در اينجا بايد نهار بخوريم ، ساعت هشت وارد گار شديم ، در خود اين گار چند اطاق [ 171 ] آپارتمان خوبى هست مهمانخانه مانند كه مال دولت است ، اجاره دادهاند اين اطاقها را براى نهار و راحت ما حاضر كرده بودند بسيار منقح و پاكيزه بود . در پائين ميز بزرگى بجهة همه همراهان گذاشته ، در بالا براى ما ميز گذاشته بودند ، معلوم مىشد كه خود مستاجر با اهل و عيال در همينجا منزل دارند ، يكى دو اطاق در عقب اطاقهاى ما بود كه تمام اسباب و مخلفات زن و شوهر و بچههاى خودشان را آنجا جمع و روى هم ريخته بودند . قدرى بعد از ورود راحت كرديم ، نهار آوردند ، غذاهاى آلمانها خوب و مأكول بود ، نهار خورديم ، عزيز السلطان آنجا بود ، او هم نهار خورد ، اين اوطاقها از دو طرف پنجره دارد به بيرون نگاه مىكند ، شهر و خطوط راهآهن زياد كه در اين گار هست
هامش
( 163 ) . اصل : وارشوى