تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
رفتيم بالا داخل سه چهار اطاق بسيار خوب شديم ، در آخر اطاقها يك اطاقى براى ما معين كرده بودند و شام ما را هم آنجا چيده بودند ، از اين اطاق ما يك درى بود كه مىرفت توى خلا ، چون هوا گرم بود داديم در خلا رو به حياط و درى كه به اطاق داشت باز كردند كه باد بيايد ، اينجا هم چون بايد واگن‌ها عوض شوند و بارها به ترن آلمانها بروند بايد سه چهار ساعت اينجا توقف كرد ، اين اطاق ما هم حبس‌خانه‌ايست ، خيلى تنگ و خفه گرم است ، از اين توقف زياد اينجا و نخوابيدن ديشب هم خيلى كسل و اوقاتم تلخ بود ، ميرزا رضا خان هم يك نفر پيشخدمت امپراطور آلمان را كه مرد ريش سفيدى است و در آن سفر اول و دويم هم آمده بود جلو ما آورد معرفى كرد و رفت ، ما هم كسل و خسته [ 168 ] توى اطاق ايستاده بودم ، اعتماد السلطنه از در وارد شد ، يك روزنامه تازه كه از پطر آمده بود به او دادم گفتم بخوان ، روزنامه در دستش و ايستاده بود ، امين السلطان هم براى كارى به من آمد توى اطاق ، امين خلوت و بعضى از پيشخدمت‌ها هم ايستاده بودند ، به مجد الدوله گفتم برو سرى به اين واگن‌هاى آلمان بزن ببين چطور است ، تا مجد الدوله كه رفت خبر بياورد اعتماد السلطنه گفت امروز جاى ما را توى ذوغال‌دان داده بودند شكايت كرد و شكايت خنكى بود و حرف بىقاعده‌اى كه او زد ، امين السلطان جر آمد گفت آقاجان شما جاى معين داريد و نمره داريد مخصوصا نمىرويد به اطاق و منزل خودتان كه بيائيد اين عرض‌ها را بكنيد و شكايت بكنيد . بيچاره امين السلطان هم صحيح مىگفت و درست بود ، هركسى نمره دارد و جا دارد بروند جاى خودشان بنشينند و اين حرف‌ها را نزنند و امين السلطان بنا كرد به حرف زدن ، اعتماد السلطنه يواش‌يواش در خلا را وا كرد و رفت توى خلا ، امين السلطان بيچاره هم اوقاتش تلخ بود و رفت ، من هم بواسطه كسالت ديشب و خفگى جا و اين حرفهاى اينها اوقاتم تلخ شد ، حقيقت هم اين حرف‌هاى بىمعنى براى چه است ، ما آمديم اينجا عيش كنيم ، خنده كنيم و صحبت كنيم ، اعتماد السلطنه هر جهنمى مىخواهد منزل كند ، ديگران هر دركى كه مىخواهند بروند به ما چه كه اوقات خودمان را صرف اينكارها بكنيم ، خلاصه با نهايت اوقات تلخى شام بدى خورديم ، عزيز السلطان هم شام خورد و رفت توى واگن خوابيد ما هى نشستيم و هى نشستيم و ديديم هيچ چيز خبرى از رفتن نيست ، بعد از مدتها كه نشستيم بى خود خودم برخاستم و آمدم رو به پائين ، اميرال هم رسيد و گفت برويم پائين توى گار ، آمديم پائين ، جمعيت زيادى از زن و مرد صاحب‌منصب خيلى زياد جمع شده بودند كه راه نبود ، رفتيم توى گار اميرال و كلر ، ميرزا محمود خان