آمدند توى گار با همه صحبت كرديم و تعارف ، وداع شد ، ميرزا محمود خان چشم خودش را اشكآلود كرد [ 169 ] ، لبهايش را غنچه نمود چون او هم با اينها مىرود . خلاصه ده دقيقه هم توى واگن ايستاديم تا سوت زده شد ، اميرال و كلر رفتند و راه حركت كرد ، از اينجا تا سرحد حقيقى روس و آلمان يك فرسنگ به راهآهن راه است و رانديم رسيديم به سرحد آلمان و گار بزرگى ، اين گار شهرى است كه اسم اين شهر و اين گار را با صورت مهماندار و همراهان او را بعد خواهيم نوشت ، جمعيت زيادى از صاحبمنصب و سرباز و موزيكانچى و سوار لانسيه و غيره و غيره با مهماندار ما ايستاده بودند چراغان مفصلى كرده خيلى خوب تدارك كرده بودند ، مهماندار و دو نفر ديگر آمدند توى واگن آنها را معرفى كردند ، اين مهماندار مرد پيرى و جنرال بسيار معتبرى است كه در موقع خدمت عمده به او رجوع مىشود ، اين جنرال همان كسى است كه در سى سال قبل كه گليوم بزرگ ايلچى به ايران فرستاده بود و آن ايلچى كه اسمش مىنونى بود و در شيراز مرد همراه آن اين جنرال بود و آنوقت آتشه مليتر آن ايلچى بوده است و حالا جنرال محترمى است . وضع اينجا از هرجهت تغيير كرد ، از نظام و غيره ، لباس سربازها كلاه خود براق نو ، قباى ماهوت مشكى ، شلوارهاى سفيد بود ، صاحبمنصبهاى اينجا به نظر عاقلتر و با علمتر و جنگجوتر و جغرافيادانتر و نقشهدانتر هستند اما سالدات روس رشيدتر و باقوهتر هستند . موزيكان اينجا را غير جاهاى ديگر مىزدند ، تمام صداى موزيك جنگ است و آنچه روز است به طبل مىزنند ، خيلى طرز و صداى غريبى داشت ، از ترن آمديم پائين ، از جلو سرباز گذشتيم و صاحبمنصبها را جنرال معرفى كرد و بعد سربازها آمدند از جلو ما دفيله كرده بروند . فرشى كه از ترن به اطاق گار كشيده بودند پاى سربازها به آن فرش گرفت بهقدر هفده هجده نفر از سربازها خوردند زمين و كلاههايشان افتاد آنطرف و خنده داشت . لباس اين سربازها اگرچه نو بود اما لباس سالدات [ 170 ] روس قايمتر و محكمتر است . بعد آمديم توى واگن ، چون واگن آلمانها كم بود چهار واگن روسها را گرفته به اين ترن آلمانها بستند كه تا ورود به آلمان در آن ترنها بوديم و اشخاصيكه در ترن روسها بودند من بودم و عزيز السلطان ، آقا دائى ، امين همايون و اجزاى آبدارخانه و قهوهخانه . امين السلطان ، امين خلوت ، مجد الدوله ، مخبر الدوله ، ميرزا عبد اللّه ، باقى ديگر در ترنهاى آلمان بودند كه هيچ راه به ما نداشت ، مهماندار هم به اين واگنهاى آلمانى داخل شد و رانديم ، يك غليانى كشيده خوابيديم .
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 209
مساهمون: ناصر الدين شاه قاجار
ص٢٠٩