روشن كردهاند ، حوض سه مرتبه در باغ است كه آب از آن جستن مىكند . روشنى الكتريسته بدان انداختهاند ، حالت خوبى دارد ، چراغان و آتش بنگال و عكس آنها در آب صفا دارد ، جمعيت زن و مرد خيلى زياد است كه اطراف كالسكه ما را گرفتهاند ، بعد از گردش تند راندند به منزل آمديم ، سوپه مختصرى خورديم ، قدرى كباب خورده بوديم ، حالا هم غذائى خورديم ، زياد خسته بوديم ، خوابيديم ، دختر چركسى كه از اسلامبول خواسته بوديم معين الملك فرستاده بود از راه وينه امشب رسيده بود ما خواب بوديم ، آغا بشارت او را آورده بود اطاق عقب اطاق عزيز السلطان ، عزيز السلطان بعد از آمدن ما به منزل در طياطر يك آكت ديگر ديده و به منزل آمده خوابيده بود .
شنبه هشتم شوال :
و هشتم ماه ژون فرنگى است ، امروز يكساعت و پنجاه دقيقه از ظهر گذشته بايد از ورشو « 162 » به برلن برويم ، صبح از خواب برخاستم ، لباس پوشيديم ، دختر يهودى خوشگلى كه ديشب در طياطر ديده بوديم با برادرش آمده بود ، دم در ميرزا رضا خان آنها را آورد در باغ نشستند . خيلى مىخواست پيش ما بيايد ما حقيقت نخواستيم ، گفتيم برود ، پنج امپريال با دو اشرفى كه صورت خودمانرا داشت با پنج شش دو هزارى ايرانى به او داديم رفت ، خوشگل دخترى بود و زياد ميل داشت به حضور بيايد نخواستيم ، بعد دختر چركسى را كه از اسلامبول فرستادهاند در اطاق عقب اطاق عزيز السلطان ديديم ، دختر جوان سيزده چهارده ساله است نه خوشگل است نه بدگل [ 165 ] حد وسط است ، گيسهاى زردرنگ بلندى داشت چون مىبايست به گار برود اينطور نمىشد ، گفتيم حاجى حيدر زلفهاى او را كوتاه كند شكل مردانه باشد ، دختره نمىخواست برود گريه مىكرد ، آخر ساكت شد ، لباس مردانه هم براى او حاضر كردند كه بپوشد اول قبول نمىكرد آخر پوشيد ، عزيز السلطان آنجا رفت مشغول صحبت شدند آسوده شد . دختر يهودى كه پنج شش امپريال اشرفى به او داديم اصرارى داشت كه به حضور بيايد و تشكر بكند ، خوب بود او را مأيوس نمىكرديم مىآمد او را تماشا مىكرديم ، دست به بازو و صورت او مىزديم و شوخى مىكرديم ، بد نبود ، حقيقت خبط شد ، پول مفتى گرفت و رفت ، حيف شد . روزيكه به قلعه نظامى مىرفتيم در روى رود ويستول سوار كشتى شديم ، امپراطور تلگراف كرده است كه آن كشتى را به اسم ما موسوم كنند و كشتى ناصر الدين شاه
هامش
( 162 ) . اصل : ورشاب