عزيز السلطان ، ميرزا محمد خان ، امين همايون ، آقا دائى ، حاجى لله ، مجد الدوله هم بعد از گلوله اول آمد پيش ما ، « اين محوطه جاى كوچكى نيست كه مخصوص اين خوكها درست كرده باشند ، يك مقدار زيادى از جنگل را دورش را چپر كشيدهاند » . « 148 » بالاخره ديديم چيزى نيست پشه هم [ 147 ] پر اذيت مىكند ، برخاستيم من و پاپف توى همان كالسكه كوچك نشستيم و رانديم ، بنا بود برويم به آن عمارت چاى بخوريم و راحت كنيم و از آنجا برويم به راهآهن ، چون ديديم وقت تنگ است مبلغى هم بايد راه برويم رفتن عمارت را موقوف كرديم و يك راست رانديم براى راهآهن . عقبماندهها كمكم رسيدند ، رسيديم به راهآهن ، رفتيم توى ترن ، مدتى هم معطل شديم كه همه جمع شوند تمام جمع شدند و آنوقت سوت « 149 » زدند ، راهآهن حركت كرد . از خفگى راه و تنگى و كثافت آنقدرى دراز كشيدم ، خوابم يك كمى برد ، عرق كردم و بعد رسيديم به گار اسكرويچ ، آنجا رفتيم توى واگن بزرگ اولى كه با روح و صفا بود ، قدرى حال آمديم ، ديگر خوابم نبرد ، همينطور چشمم باز بود و ماهتاب درآمد و شب شد ، صحرا را نگاه مىكردم تا يكساعت و نيم به نصف شب مانده رسيدم به گار ورشوى .
عزيز السلطان توى راه خوابش برده بود ، در آنجا ، گار ورشوى جمعيت زيادى از زن و مرد جمع شده بود [ ند ] كه حساب نداشت آنجا سوار كالسكه شده آمديم منزل نماز كرده شام خورده خوابيديم ، پسر پادشاه منتهنقره هم با دو دخترهايش ديشب آمده بودند در عمارت لازنسكى شام خورده بودند و رفته بودند منتهنقره .
روز سهشنبه 4 شهر شوال :
صبح از خواب برخاستم ، ديشب خوب خوابيدم ، عزيز السلطان زودتر از من از خواب برخاسته بود ، يك حالت پيچش مانندى دارم ، اما چندان زياد نيست و عقه هم و عيب ندارد از اين گوشتهاى نپخته و غذاهاى بد اينجاهاست . رخت پوشيدم امين السلطان هم احوالش خوب بود و كار مىكرد ، ميرزا رضا خان وزيرمختار آلمان كه آمده بود مرخص شد ديروز رفت برلن ، نريمان خان هم كه رفته بود تلگرافش از وين رسيد كه همانطور كه ما مىخواستيم به وين برويم امپراطور كارهايش را عقب انداخته و براى آنوقت حاضر است كه در كمال خوبى هم پذيرائى بكند . قبل از نهار يك نفر از كنتهاى نجيب اين شهر
هامش
( 148 ) . عبارت داخل گيومه در حاشيه صفحه 147 متن اصلى نوشته شده است .
( 149 ) . اصل : صوت