محمد خان ، ابو الحسن خان ، امين همايون ، آقا دائى ، اكبر خان ، باشى ، حاجى لله ، آقا عبد اللّه ، ميرزا عبد اللّه خان ، آقا مردك بودند ، اديب الملك هم بود ، توى ترن نشستيم ، ترن بسيار مقبول خوبى بود ، سالن خوبى داشت ، با روح بود و رانديم ، قدر زيادى كه رفتيم رسيديم به قصبهئيكه چند كارخانه داشت ، اين كارخانههاى ريسمانريسى بود ، همان كارخانههائى است كه فردا بايد اينجا به تماشا مىآمديم چون سوارى امروز خسته مىكرد موقوف كرديم ، پسفردا انشا اللّه خواهم آمد ، قدرى ديگر كه رانديم رسيديم به ( گار اسكرنويچ ) سربازى ايستاده صف كشيده بود موزيكان ميزدند ، كماروف حاكم پطروكوف ) كه پطروكوف ايالت كوچكى است و اين كماروف حاكم آنجاست و اين گار جزء پطروكوف است آمده بود جلو در اين گار استقبال ما ، پياده شديم ، از جلو سرباز گذشتيم ، اين اسكرنويچ همان جائى است كه در دو سه سال قبل امپراطور روس ، امپراطور آلمان گليوم پيرمرد ، كه مرد ، امپراطور اطريش باهم ديگر ملاقات كرده بودند ، عمارت اين اسكرنويچ هم پشت جنگل واقع شده بوده كه او را نديديم ، چون راه از آنجا به اسپالا باريك مىشود و با اين راه و [ 144 ] ترن اولى كه سوار بوديم نمىرفت ، ترن را عوض كردند ، اين ترن تازه را كه سوار شده رفتيم بهقدرى خفه و دلتنگ و كثيف بود كه حساب نداشت ، در اين ترن عكاس ريش بلند كه ما را در هيچ نقطه ول نكرده است همراه بود و به هر شكل و هر تركيب كه مىشديم فورا عكس ما را مىانداخت ، طورى اين مرد ريش بلند مواظب است كه اگر آدم پشتش را براى كارى بالا بيندازد اين مرد عكس را به در كون آدم چسبانده مىاندازد ، يك نقاش هم همراه بود كه صورت ما و همراهان را مىكشيد و آنى ما را آسوده نمىگذارد ، يك روزنامهنويس انگليس هم كه از آدم روزنامهنويسهاى انگليس است همراه بود ، جم كه مىخورديم و حركتى كه مىكرديم فورا روزنامه مىنوشت ، خلاصه با اين وضع در اين واگن خفه و دلتنگ مىرانديم .
اطراف اين راه امروز جنگل و زراعت و چمن و گل بود ، رانديم تا رسيديم به جائى كه بايد از راهآهن پياده شده سوار كالسكه شده برويم ، از ترن پياده شده يك كالسكه كوچكى براى ما حاضر كرده بودند ، اين كالسكه خيلى كوچك و نزديك به زمين است ، وسطش ديوار كوتاهى دارد ، اينطرف ديوار يك جاى آدم است آنطرف ديوار هم يك جاى آدم ، من يك طرف نشستم ( ماركى سيچى است من ) هم كه غول بيابانى است يك طرف نشست و رانديم ، ساير همراهان هم از ايرانى و فرنگى توى كالسكههاى خودشان نشسته آمدند . از اينجا تا اسپالا يك فرسنگ راه است ، ماركى مىگفت اين كالسكه مخصوص
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 184
مساهمون: ناصر الدين شاه قاجار
ص١٨٤