كه اسمش كنت وانفسكى بود با زن و چهار دخترش كه با امين السلطان آشنا شده بود آوردند حضور ، روى صندلى نشستيم ، صحبت كردم ، كنت نجيب معقولى بود ، يك دخترش كوچك بود [ 148 ] سه تاى ديگرش قد و نيمقد بودند اما دختر بزرگ و دختر دويمىاش خيلى خوشگل و مقبول بودند ، زن كنت هم خوشحالت بود ، چشمهاى كبود خوشحالتى داشت ، با وجوديكه چهار دختر دارد باز هم مىتوان يك كارى كرد ، دختر بزرگش يك عكس خودش را به من داد ، من هم يك عكس خودم را كه اينجا انداخته بودم اگرچه خوب نشده بود ولى به آن دختر دادم ، قدرى فرانسه حرف زدم ، اينها رفتند بعد نهار خورديم ، هوا هم در كمال شدت گرم بود و عرق زياد هم كرده بوديم ، بدنم هم چرك داشت ، حمامى لازم داشتم ، دو ساعت بعد از ظهر لباس پوشيده حاضر شديم ، با پاپف و امين السلطان توى كالسكه نشسته رفتيم براى مدرسه دخترهاى كور و لال و پسرهاى كور و لال كه درس مىدهند و تربيت مىكنند . رسيديم به مدرسه ، چندان مدرسه عالى نبود ، دو طبقه بود گردش كردم ، چند نفر از دخترهاى روس تحصيل مىكنند ، باقى ديگر تمام پلنى و لهستانى هستند كه تحصيل مىكنند ، بهقدر صد نفر كور و كر اينجا تحصيل مىكند . مخارج اينها را هم قدرى دولت مىدهد قدرى هم اهل شهر و پدر و مادرهاشان مىدهند ، آنهائيكه اهل پلن هستند تربيت آنها را پلنى مىكند و زبان آنها هم تمام پلنى است ، هيچ زبان روس تحصيل نمىكنند و منتهاى مخالفت را هم با روسها دارند . اغلب لالها لال لال نيستند كه نتوانند هيچ حرف نزنند ، به علم اينها را به حرف مىآورند مثلا معلم به يك طورى با آنها حرف مىزند كه جواب او را مىدهند و مىفهمند ، اما ديگرى نمىتواند . عزيز السلطان و پيشخدمتها هم بودند ، مجد الدوله ، ميرزا محمد خان ، آقا مردك و غيره بودند ، با يك دخترى خيلى حرف زديم و نقشه نشان مىداد و جغرافيا مىگفت طهران را نشان داد ، مىدانست ، رويتا و تركيبا و حرف زدن و قدا و قواره بسيار شبيه بود به خواهر بالا خانم درب درى ، سيبى بود كه دو نصف كرده بودند ، يكى هم در دسته دخترهاى روسى بود به عينه هماى « 150 » آدم شمس الدوله . بعد رفتيم به طالار كنسرت « 151 » آنها كه كورها موزيك مىزدند و نى مىزدند ، كمانچه مىزدند و دخترهاى كور مىخواندند ، قدرى ايستاديم ، خيلى خوب مىزدند و مىخواندند ، بعضى كارهاى دستى هم اينها مىكنند ، مثل قلابدوزى و اسبابهاى چشم كه روى پارچه مىدوزند و كارهاى چرخى كه خيلى خوب است ، بعضى را هم براى من آوردند كه براى [ 149 ] يادگار نگاه داشتم . بعد
هامش
( 150 ) . اصل : حماى
( 151 ) . اصل : كنسر