امپراطور است كه سوار شده به شكار مىرود و خيلى از اين كالسكه خوشش مىآيد ، اما كالسكهاش طورى است كه آدم زمين مىخورد ، اگر آن دستگيره را من نگرفته بودم مىشد زمين بخورم ، خلاصه رانديم تا رسيديم به يك پلى كه رودخانه آب كثيف بدى از زيرش مىآمد ، ماركى مىگفت آب اين رودخانه يك وقتى به اندازه [ اى ] زياد مىشود كه تا روى پل مىآيد ، يكوقتى هم آب زياد شده بود و پل را برده بود ، از روى اين پل طولانى گذشته رسيديم به عمارت اسپالا ، اين راه كه به عمارت آمديم راه شوسهايست كه ساختهاند ، ابتدا اطراف راه حاصل است و سبزه ، بعد كمكم جنگل مىشود ، جنگلهاى كهن خوب ، درختهاى كاج خيلى قوى دارد ، اين عمارت در وسط جنگل روى تپهئيكه اطرافش سبز و جنگل است واقع شده ، عمارت شكارى كوچك خوبى است ، اين عمارت را ( ماركى ) از پول خودش براى شكارگاه امپراطور [ 145 ] ساخته است ، اغلب اين عمارت از چوب است ، از دور عمارت كوچكى به نظر مىآيد ولى داخل عمارت كه مىشوند خيلى بزرگ است ، اگر تمام حرمخانه را اينجا بياورند جا مىگيرند ، خيلى عمارت مقبولى است ، دو مرتبه است ، تمام مبل اين اطاق از پوست شكار و مرال و شوكا است ، شاخ شكار و مرال زيادى كه امپراطور و سايرين در اين جنگل شكار كردهاند در اين عمارت آويزان است ، چهل چراغ و چراغهاى اين عمارت از شاخهاى مرال و شوكا است . در يك اطاق اسباببازى بليار [ د ] گذاردهاند كه بازى مىكنند ، توى اين اطاق عكسهاى شكارگاه امپراطور و امپراطريس و غيره كه در اينجا شكار كردهاند آويزان است . پردههاى كوچك نقاشى هم [ هست ] . جور غريبى رعيتهاى روس و فرنگستان زراعت مىكنند ، گندم خوبى كه ما در ايران مىكاريم و مىخوريم به آن خوبى و به آن سفيدى و تميزى و خوشخوراكى است ، اينها عوض آن يك چيزى مىكارند كه اسمش ( سكل ) است و اين سكل همان گندم تلخه و هرزهايست كه خودش بى خود در ميان گندم ما بيرون مىآيد و بسيار چيز ريز و تلخ سياه كثيفى است ، نانش هم سياه مىشود و خوراك رعيت اين است ، سرباز هم از اين نان مىخورد ، رعيت جزو هم از اين مىخورد ، نمىدانيم آن گندم ما گران است اينجا نيست يا درست عمل نمىآيد كه نمىخورند ، آسياى بادى هم كه دارند مزيد بر سياهى و بدى اين نان مىشود ، امپراطور دو سال يك مرتبه اگر شدت كند سالى يك مرتبه اينجا به شكار مىآيند ولى دو سال بود كه اينجا نيامده است . چند شيپورچى شكار كه براى شكار شيپور مىزنند و خيلى بد صداست با آن شيپورها موزيك بدى مىزدند ، بعد آمدند گفتند نهار حاضر است ، رفتيم
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 185
مساهمون: ناصر الدين شاه قاجار
ص١٨٥