گردش هستند و اينهمه ترانواى و كالسكه و پياده سواره از پهلوى هم مىروند ، صداى يك نفر بلند نيست و لباس همه يك جور است و كسى ميان آقا نوكر و كنيز و خانم فرق نمىدهد ، اينهمه آيند و روند كه از صبح تا شب و از شب تا صبح مىشود و مىآيند مىروند ، دكان باز است و خريد مىكنند و هركس به خيال خودش گردش مىكند ، يك صداى عنيف بلند كه اسباب عبرت باشد شنيده نمىشود ، بىصدا و هيچ معلوم نيست كه در اين شهر آدم باشد ، فحش كسى به كسى نمىدهد ، بلند كسى به هم حرف نمىزند ، دعوا كه ابدا نمىشود ، خيلى شهر آرام بىصداى با تعريفى است ، اين نظم و بىصدائى و آسودگى هيچ نيست مگر از قانون كه مىگذارند ، در هر مملكتى كه قانون دارد اينطور است ، هر مملكت كه قانون ندارد هرجومرج است ، تمام مملكت قانون دارد اينطور بىصدا و آرام است ، پليس اين شهر پنجهزار نفر است ، پادشاه يونان دو روز ديگر وارد ورشو مىشود ، دخترش را مىآورد كه بدهد به برادر امپراطور حاليه گراندوك پل ، گراندوك پل هم تا ورشو استقبال مىآيد كه با زن خودش به پطر برود ، دختر پادشاه يونان دختر عموى گراندوك پل مىشود ، يعنى زن پادشاه يونان دختر قسطنطين عموى اين امپراطور است خود قسطنطين هم در كريمه است ، او هم مىرود به پطر ، اميرال پوپوف مىگفت من خيلى با قسطنطين آشنا هستم و رفيق . خلاصه اينها كه به ورشوى مىآيند و مىروند بيش از دو سه ساعت معطل نخواهند شد ، امروز صبح حكيم طولوزان يك حكيم چشم آورده بود گفتيم به يك طورى چشم عزيز السلطان را به او نشان بدهند ، طولوزان او را برد اطاق عزيز السلطان ديد ، بعد عزيز السلطان بدش آمد قهر كرد ، گريه كرد ، آخر آرامش كرديم ، ده امپريال دادم بردند بازار خريد كند ، در اين شهر رسم نيست [ 151 ] كه كسى به صداى بلند چيزى بفروشد ، مثلا در طهران همهچيز را به آهنگهاى بلند بد مىفروشند ، اينجا ابدا در فروش چيزى كسى داد نمىزند و مشترى نمىطلبد ، شكل ميز امشب و اشخاصيكه بايد آنجا شام بخورند اينطور است :
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 190
مساهمون: ناصر الدين شاه قاجار
ص١٩٠