تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
بسيار آب صافى دارد . اطراف اين بال خان طارمى آهنى دارد ، تمام شهر و رودخانهء ويستول و كارخانجات ، پلهاى آهنى روى رودخانه از اينجا پيداست ، لب بال خان كه آمديم و پائين را نگاه كردم مثل اين بود كه از بالاى شمس العماره پائين را نگاه كنم ، بلكه زيادتر هم بود . خلاصه در دنيا اينطور بال خان و منظرى نيست اينجا اول جاست ، تمام زنها و مردها هم كه سر شام بودند ، اينجا با همه زنها صحبت كرديم و حرف زديم ، با جنرالها حرف زديم ، سيگار كشيديم ، جوغه‌جوغه هم باهم ايستاده حرف مىزدند و صحبت مىكردند [ 140 ] مردم شهر هم جمع شده بودند زير اين بال خان ما ، و بال خان را تماشا مىكردند ، جلو اين بال خان كنار رودخانه زمين صاف و چمنى است ، قدرى قزاقها آنجا بازى كردند و اسب تاختند و تفنگ انداختند ، تماشا كرديم ، حقيقت اين است كه ديگر جا ازين جا با صفاتر و با روح‌تر و خوش‌چشم‌اندازتر جائى در دنيا نيست ، تا آفتاب غروب اينجا بوديم ، بعد با اينها خداحافظ كرده حاكم را درب پله وداع كرده آمديم توى كالسكه رسيديم به منزل . رفتن و برگشتن به خانه حاكم مجد الدوله هم جلوى ما توى كالسكه نشسته بود ، وقت آمدن به منزل عزيز السلطان را ديديم سوار كالسكه‌هاى خودش شده بود و [ با ] آدمهايش مىرفت گردش ، ما كه رسيديم به منزل بعد از قدرى عزيز السلطان هم آمد گفتيم دوباره كالسكه حاضر كنند كه برويم گردش كنيم ، كالسكه حاضر كردند ، من و ميرزا رضا خان ، عزيز السلطان ، اكبر خان توى يك كالسكه نشسته سر كالسكه را انداخته لباس ساده هم پوشيدم و رانديم براى پارك ساكس ، باشى ، اديب الملك ، مهديخان ، آقا مردك در دو كالسكه ديگر پشت سر ما مىآمدند ، رسيديم به پارك ساكس ، پياده شدم رفتم توى باغ ، جمعيت مرد و زن خيلى بود ، چراغى داشت ، گردش كرديم ، مىگفتند تياترى دارد اما ما نديديم ، عزيز السلطان هم كسل نشده بود و گردش مىكرد ، زن و مرد زيادى ديدم يك جا جمع شده بودند ، رفتم ديدم چاهى است آب مىكشند ، آب صاف گواراى خوبى داشت ، توى گيلاسهاى بلور مىريخت و به مردم مىداد مىخوردند ، من هم گرفتم و خوردم ، بسيار آب خوبى داشت ، بعد يواش‌يواش ديدم كه دور ما را زن و مرد گرفتند و عزيز السلطان و ما را شناختند و ديديم ديگر نمىتوانيم اينجا بمانيم تند آمديم سوار كالسكه شده آقا مردك ، عزيز السلطان و ميرزا رضا خان پيش ما نشستند . رانديم ، قدرى كه رانديم به كالسكه‌چى گفتم از راه ديگر مرا ببر منزل ، اين كالسكه‌چى هم ما را از اين كوچه و از آن كوچه هى برد و برد و يك دفعه ديديم به