تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
غذاهاى بدى داشتند ، نان بدى داشتند ، قدرى آنجاها گرديده اطاقهاى آنها را ديديم و آمديم به سربازخانه سوار لانسيه ، اين سوار لانسيه و سوار هوسار به سركردگى و كماندانى جنرال ايوانف است ، سربازخانهء اينها هم مثل سربازخانه افواج پياده دو مرتبه است و تمام در اينجا منزل دارند ، سوارها پياده ايستاده بودند ، حسن سوار اينجا اين است كه هر وقت پياده شوند فوج پياده هستند و هروقت سوار شوند سوارند . از جلو اينها گذشتيم ، اطاقها را ديديم بعد رفتيم به طويلهء اينها ، طويله‌هاى درازى دارد ستون زده‌اند ، دو طرفه اسب بسته‌اند خيلى تميز و پاكيزه بود ، تمام اسب‌هاى اينها سياه بود ، بعد از سربازخانه آمديم بيرون ، يك ميدانى بود بيرون ، كوركو گفت اگر ميل داريد خبر كنيم اين سوار اسب‌هاى خودشان را سوار شوند و بيرون بيايند اينجا مشقى بكنند ، گفتيم بسيار خوب كه يك دفعه شيپور كشيدند و اينها ريختند توى طويله‌ها ، اسب‌ها بناى صدا و لگد زدن را گذاردند طورى كه زدند دست يك نفر آدم هم شكست ، خلاصه در پنج دقيقه تمام اين سوار از سربازخانه بيرون آمدند ، وقت بيرون آمدن خيلى از اسب‌ها جفته انداخت ، هفت هشت نفر از سوارها زمين خوردند و اسب‌ها ول شدند اينطرف و آنطرف مىرفتند ، گردوخاك غريبى شد ، يك معركه بود بعد شيپور كشيدند . تمام سوار به نظام ايستاد ، بيدق سوار هم رسم نيست توى سربازخانه باشد ، در عمارت مىگذارند ، رفتند از توى عمارت بيدق را آوردند ، سوار هوسار هم به اين سوار ملحق شد ، بناى مشق شد ، سوار كالسكه شديم و رفتيم آن طرف كه گردوخاك كمتر بخوريم ، توى كالسكه نشسته بوديم آفتاب هم به سر ما مىخورد ، ناچارا ايستاديم ، مدتى اين سوارها مشق كردند و گردوخاك زيادى شد ، طوفانى بود ، اينقدر ايستاديم تا مشق سوارها تمام شد و از جلو ما گذشتند ، يك باطرى توپخانه هم از عقب سوارها آمد گذشت و آنوقت آمديم با كوركو به منزل . عزيز السلطان ، مهديخان و آدمهايش رفته بودند باغ‌وحش و بازار ، يكساعتى كه از ورود ما به منزل گذشت ، عزيز السلطان هم آمد ، تعريف مىكردند كه باغ‌وحش بسيار بدى بود ، بازار هم بعضى اسباب از قبيل ساعت و غيره خريده بودند ، از چشمش هم باز آب مىآمد . در ساعت شش كه وقت رفتن منزل كوركو بود لباس پوشيده حاضر شديم ، امين السلطان حالتش خوب نبود و عذر خواسته بود ، با اميرال پاپف سوار كالسكه شده رانديم ، رسيديم به پلهء خانه حاكم ، جنرال كوركو ما را استقبال كرد ، زنش هم استقبال كرد . رفتيم بالا توى اطاقها ، اين دفعه برعكس آنشب بود كه رفته بوديم ، اولا آنكه روز