داشتيم اما اينجا بواسطه توقف و بدى آب هيچ اشتها نداريم و كسل هستم ، آب اينجا طورى است كه آدم تا مىخورد روى ناف آدم بند شده مىماند ، به همين جهت است كه اشتها هيچ نيست به اين جهات كسل بودم ، رخت پوشيدم ، قبل از نهار يك عكاسى آمد عكس ما را چند جور با لباس ، واكسيل بند و صورت امپراطور انداختم ، عزيز السلطان هم عكسى انداخت ، توى باغ گردش كرديم بعد نهار خورديم ، نهار هم هيچ از گلويم پائين نمىرفت ، بعد از نهار چون سر ظهر بايد به سربازخانه سوار و فوج برويم و خبر كرده بوديم ، سر ظهر كوركو آمد ، ما هم لباس پوشيده حاضر شديم . امين السلطان اظهار كسالت مىكرد ، تب داشت و نيامد ، ما با كوركو توى كالسكه نشسته رانديم ، همراه ما هم سواى مجد الدوله ، اكبر خان ميرزا محمد خان ، ميرزا عبد اللّه ، آقا دائى ديگر كسى نبود . اول رفتيم به سربازخانه و اردوئيكه اين نزديك است داخل اردو شديم ، رژيمان سرباز ايستاده بود ، با كالسكه از جلو سرباز گذشتيم و توى اردو پياده شدم ، اين اردو را كه نزديك ديدم سواى آن اردوئى بود كه از دور مىديديم ، چادرهاشان را زيرش را بلند كرده بودند و دورش را سبز كرده بودند در حقيقت توى چمن چادر زدهاند ، چادرهاشان هم خوب نيست ، كوچك است و تنگ ، از چادرهاى ما خيلى پستتر است . هفت نفر سرباز با تفنگ و ملزومات پشت خودشان در اين چادرها شب مىخوابند ، جلو يكى از اين چادرها تفنگ خواستيم كه تماشا كنيم و سرباز مشق كند ، يك سربازى تفنگ آورد ، سيستم اين تفنگهاى روس بردان است ، اول چند فشنگ دروغى آوردند كه سرباز توى تفنگ گذارده مشق كند و هى بيرون بياورد و بيندازد ، پر كند و خالى كند . تماشا كنيم ، دو دفعه كه فشنگ دروغى را گذارد ، توى تفنگ را بيرون آورد ، ته تفنگ شكست و افتاد روى زمين ، از اين فقره كوركو ساير صاحبمنصبها تماما خجل شدند طورى كه من هم خجالت كشيدم ، بعد يك تفنگ ديگر آوردند ، هرچه خواستند از اين فشنگهاى دروغى بگذارند توى تفنگ نرفت ، بعد توى جيب سرباز چند فشنگ راستى كه انداخته بودند و در نرفته بود از جيبش درآورده گذارد توى تفنگ ، دو سه مرتبه پر و خالى كرد اما فشنگ خودش درنمىآمد ، با دست و تكان درمىآورد ، معلوم شد بعضى فشنگهاى آنها هم بد است و درنمىرود ، آفتاب هم گرم بود توى سرما مىخورد ، مجبور بوديم كه باشيم ، آنجا را گردش كرده بعد آمديم به يك سربازخانه ديگرى [ 138 ] كه مال فوج پياده است ، سربازخانه دو مرتبه است جاى فوج است اما در زمستان فوج اينجا منزل دارد ، حالا منزل ندارند موقتا آمدهاند آشپزخانه آنها را ديديم از غذاهاى سرباز آوردند قدرى چشيدم ،
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 177
مساهمون: ناصر الدين شاه قاجار
ص١٧٧