تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
بزند . رفتم توى باغ روى نيم‌كت نشستم ، امين السلطان ، امين الدوله ، جهانگير خان نريمان خان آمدند قدرى صحبت شد از رفتن و نرفتن اسلامبول و وينه و غيره ، امين الدوله ، جهانگير خان هم عصرى با راه‌آهن مىروند وينه كه خودشان را به حكيم آنجا نشان بدهند ، بازخواهند آمد به وارشاوى « 127 » كه به اتفاق انشا اللّه برلن برويم . خلاصه [ 128 ] حالا نهار خوردم اما نمىشود اينجا چيز خورد ، نهار درستى نيست آدم بخورد ، چيزى نخوردم ، حالا عزيز السلطان هم در اطاق خودش كه نزديك است نهار خورده است ، صدايش مىآيد بازى مىكند ، صداى آدم‌هايش هم مىآيد . حالا امين السلطان آمده است پروگرام براى ما آورده است ، براى اينجا ، نريمان خان خيلى شبيه شده است به خير إله تركمان زاغى ، خيلى خيلى به او شبيه است . دو ساعت از ظهر گذشته سوار كالسكه شده مهديخان هم جلو ما نشست و رانديم براى حمام ، از همان كوچه‌ئيكه ديروز رفتيم به اكسپزسين خانم‌ها و شب رفتيم به خانه حاكم از همان كوچه رانديم خيلى هم دور بود ، نزديك خانه حاكم رسيديم به حمام ، اين همان حمامى است كه در يازده سال پيش رفته بودم ، حاجى حيدر بلد بود ، حاضر كرده بود ، سوار كالسكه شده مهديخان هم پهلوى ما توى كالسكه نشسته بود از همان كوچه كه مىرود سمت خانه حاكم و اكسپوزيون كار دخترها از همان كوچه خيلى رانديم تا رسيديم به حمام ، پياده شده چند پله پائين رفتم ، حمام‌هاى كوچك متعدد داشت ، از ميان دالان گذشتيم حمامى كه نسبتا بزرگ‌تر بود و بد نبود گرم بود حاجى حيدر براى ما حاضر كرده بود ، آب گرم و آب سرد داشت ، لخت شديم ، حاجى حيدر بود ، اكبر خان و مهدى خان هم لخت شدند ، يك لوله داشت كه پيچ مىدادند ، سوراخ‌سوراخ داشت مثل چلو صاف كن ، رفتم زير آن ايستادم حاجى حيدر پيچ داد ، آب ملايم خوبى آمد خودمان را شستيم ، همين‌كه پس رفتم از زير آب ، آب به‌طورى گرم شد و جوش كه اگر من زير آب ايستاده بودم خيلى خطر داشت ، خدا خيلى رحم كرد ، حاجى حيدر هم هرچه كرد نتوانست آب را ببندد ، حمام هم بخار كرد ، آخر رفتند حمامى خود اينجا را آورد و پيچ را بست حمام خوبى بود شست و شوى خوبى كرديم و بيرون آمديم و رخت پوشيديم ، باز عرق داشتم ، آقا مردك را فرستاديم برود عزيز السلطان را بياورد به حمام ، مهدى خان را هم گفتم همين‌جا باشد با حاجى حيدر و عزيز السلطان را بخنداند و صحبت كند
هامش
( 127 ) . ورشو