فرانسه را خوب حرف مىزد ، خيلى شبيه است به تاج الدوله زن ما ، اگر تاج الدوله لخت شود و اينطور لباس بپوشد به عينه اين مىشود ، قدرى تاج الدوله از اين كوتاهتر است ، چشم اين كبود است چشم تاج الدوله زرد ، ديگر هيچ تفاوتى باهم ندارند ، سن اين زن هم با سن تاج الدوله يكى است ، او هم نشست دست چپ ما ، بنا كرديم به صحبت كه از شدت گرما زور آوردن به خوردن بستنى ولى اين بستنىها كجا مىرسد به اين حالت ما كه كم مانده است خفه شويم ، بعضى زنهاى ديگر هم دور ميز از زنهاى صاحبمنصبها و غيره نشسته بودند اما همه پير و بد ، يك زنى هم بود زن نايب الحكومه ورشو ، ريش و سبيل حسابى داشت ، سبيلش را خوب مىتوانست بتابد ، ريشش را هم مىتراشيد ، يك كمى زير لبش ريش داشت ، اگر حرف نمىزد معلوم نبود كه زن است همه مىگفتند مرد است كه لباس زن پوشيده است ، طور غريبى بود و خيلى شبيه بود به ميرزا بيگم خواهر مريم خان ، گويا او هم سبيل دارد . خلاصه با حالت خيلى بد برخاستيم و باز به يك طورى با اين زنها حرف زديم و صحبت كرديم ، راه رفتيم ، جنرال هم متصل عذر مىخواست كه هوا گرم است چه كنيم ، گفتم درها را باز كنيد گفت خانمها لخت هستند سرما مىخورند ، بالاخره ديديم نمىشود اينجا مانده يك طورى سر حاكم و زن حاكم را پيچانده برخاستيم از اطاقها گذشتيم ، در پله با جنرال و زنش وداع كرديم و با پاپف توى كالسكه نشسته شيشههاى كالسكه را هم انداختيم و مدتى طول كشيد تا رسيديم به منزل ، از سردارى ما عرق بيرون آمده بود ، حقيقت جاى با خطرى بود ، الحمد للّه كه به سلامت به منزل رسيديم فورا لخت شده با نهايت خستگى خوابيدم تا صبح عرق از بدن ما رفع نشد .
روز چهارشنبه 28 شهر رمضان :
صبح دير از خواب برخاستم ، خوب خوابيده بودم ، عزيز السلطان بيدار شد آمد توى رختخواب من ، چشمش قدرى آب مىآمد اما الحمد للّه نقلى نيست . رخت پوشيدم ، امين السلطنه آمد ، امروز عصر مىخواهد با نريمان خان و امين الدوله و جهانگير خان برود به وينه و از آنجا برود سرحد اطريش دريا بنشيند برود اسلامبول از آنجا برود مكه .
زرگرباشى ، سيد بورانى ، سيد صادق هم در اسلامبول هستند كه برود آنجا با زنها برود مكه تا ديگر كى و در كجا ديده شود ، به ما كه نخواهد رسيد در طهران انشا اللّه او را خواهيم ديد ، يك دندان جلو امين السلطنه هم ديروز بىخود افتاده است ، حرف نمىتواند