تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
موزيكانچىهاى روس هم موزيك مىزدند به هواى صداى آنها خوابش برد . خلاصه شام خورديم و پيشخدمتها هم لباس رسمى پوشيدند سواى امين الدوله ، زين‌دارباشى ، مهديخان ، مخبر الدوله ، اعتماد السلطنه تمام حاضر بودند و پيش رفته بودند خانه كوركو ، ما هم در سر ساعت با اميرال پاپف توى كالسكه نشسته رانديم ، امين السلطان هم عقب ما مىآمد ، كالسكه سربسته بود تا خانه حاكم يك فرسنگ تمام راه است ، با وجودى كه خيلى تند كالسكه را مىراندند اما يكساعت طول كشيد ، جمعيت زيادى از زن و مرد توى كوچه بودند اما نمىشد كسى را ديد ، شهر را چراغان كرده بودند ، چراغهاى اين شهر تمام گاز است ، الكتريسته خيلى كم دارد ، قزاقها هم مشعل در دست اينطرف و آنطرف ما مىآمدند و رانديم تا رسيديم به خانه حاكم ، جنرال جلو آمد ، دست داديم و رفتيم از پله‌ها بالا ، زن حاكم جلو آمد دست داديم ، زن پير كوتاه قدى است ولى خيلى گرم و مهربان ، بسيار شباهت دارد به اواخر جوانيهاى زينت الدوله كه حالا در طهران فلج است ولى جوره‌تر از زينت الدوله است . بعد داخل اطاق‌ها شديم ، نعوذ باللّه كه يك دفعه ديدم داخل حمام بسيار گرم شدم ، اين طالارها و اطاق‌ها پر بود از زن و مرد و صاحب‌منصب و جنرال ، زنها تمام لخت ، تمام چراغهاى عمارت روشن ، درها بسته پرده‌ها بعلاوه بستن درها افتاده ، همهمه اين جمعيت حقيقت طورى گرم بود كه آدم خفه مىشد ، اين عمارت را ( استانيلا آگوست ) ساخته و جاى سلاطين بوده است كه حالا حاكم‌نشين است ، همان عمارت است ، اندكى در پرده و مبل آن اختلافى به هم رسيده كه نو كرده‌اند ولى تمامش از قديم است ، يك مبل هم ديده شد كه روى آنها كهنه و معلوم بود از قديم است ، طالارهاى بزرگ ، اطاقهاى تودرتو داشت ، خلاصه با اين گرما در نهايت سختى اطاق‌به‌اطاق گذشته از جلو زنها و صاحب‌منصب‌ها مىرفتيم و طورى حالم بد شده بود كه كم مانده بود خفه شوم ، همينطور رفتم الى اطاق كابينه حاكم كه دفترخانه حكومت و تمام نوشتجات و كاغذهاى جنرال روى ميز ريخته بود ، آنجا يك لنگه در باز بود ، خودى به آن در رسانده اندكى هوا خوردم ولى كجا اين هواها رفع اينهمه گرما و زحمت را مىكند ، بدتر اين است كه بايد در همين اطاق‌ها كه ميز چيده‌اند با خانم‌ها سر ميز نشسته چاى و بستنى بخوريم و صحبت بكنيم ، آمديم اطاق ديگرى ميز گردى چيده بودند ، سر ميز نشستيم زن جنرال دست راستم نشست ، يك زن ديگر هم [ 127 ] آوردند معرفى كردند ، زن حاكم قلمى ورشو بود ، زن بالابلند خوش تن بدنى سرخ سفيدى بسيار مهربان و گرمى بود اما از سنش گذشته بود ، خيلى مهربان و خوش صحبت بود ، زبان
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 164 | ناصر الدين شاه قاجار