تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
ديشب بوديد گفت خير عزادار بودم ، زن برادرم مرده است . پرسيدم برادرت كى بود ، سرخ شد و گفت بدبختانه برادرم در تماشاخانه آوازه‌خوان است . قاخانفسكى كارپرداز استرآباد هم بود ، او خواست تعريفى كرده باشد گفت در روس برادر منليكف به رقص معروف است ، تعريف او بدتر شد حقيقت من هم خجالت كشيدم . هواى پطر امروز هم صاف و آفتاب و بىباد و خيلى ملايم بود ، بطوريكه از خود پطر هم كسى اينطور هوا نديده بود ، منليكف مىگفت شما هواى طهران را با خودتان همراه آورده‌ايد . حقيقت هم همينطور است ، مثل هواى طهران است . بعد برخاسته رفتيم به موزه كه در حقيقت خزينه و جواهرهاى نفيس و چيزهاى انتيكه آنجاست . اطاق‌به‌اطاق ، طالاربه‌طالار ، دالان توى دالان هى رفتيم ، صورت امپراطورهاى قديم و سردارها و جنگ‌هائى كه در سابق كرده بودند تمام در اين دالان‌ها و طالارها چيده‌اند . هى پائين رفتيم و بالا آمديم ، از پله‌ها رد شديم تا رسيديم به موزه جواهرهاى نفيس ، صورت‌هاى قلمى كار قديم كه با دست و آب و رنگ كشيده بودند [ 115 ] كه در حقيقت بهتر از جواهر است و تمام جواهرات كه در پشت شيشه است ديده شد . تفصيل موزه و اسبابهاى آنجا را مفصلا در روزنامه سفر اول خودم مشروحا نوشته‌ام ، اينجا لازم نيست شرح بدهم ، چيزى هم تازه علاوه نشده است مگر آن طاوس كه آن سفر نوشته بودم خوب مىرقصيد و چرخ مىخورد اين سفر كار نمىكرد ، گفتند خراب شده است و اينجا هم نمىتوانند بسازند ، باقى ديگر همان است كه نوشته‌ام . امين الدوله ، عزيز السلطان ، ساير پيشخدمت‌ها بودند ، تورونتيسكوى كه سابق ابتداى جلوس امپراطور براى خبر سلطنت او به طهران آمده بود و او را ديده بودم و حالا اين عمارات دست اوست جلو ما افتاده بود و حرف مىزد . پاپف و مهماندارها هم همه بودند ، دو نفر مرد ريش‌سفيد هم كه اسامى آنها از اينقرار است : . . . « 124 » با كليدهاى خزانه كه در دست داشتند جلو ما بودند . بالاخره رسيديم به جاى تنگى و از پله تنگى بالا رفته به يك اطاق تاريك بد هواى تنگى رسيديم كه خيلى بد بو بود و اگر آدم زياد آنجا توقف مىكرد سكته مىنمود . رسيديم تاج الماس امپراطور و عصاى امپراطور كه الماس بزرگ سر آن است ، رسيديم جواهرهاى امپراطريس هم كه براى تاج‌گذارى امپراطور و امپراطريس مىبرند به مسكو آنجا بود ، همه را ديديم و زود مراجعت كرده از اين راه كه رفته بوديم برنگشتيم از راه خيلى نزديك پائين آمده رسيديم به در عمارت كه در جلو خيابان و راه مردم است
هامش
( 124 ) . در متن جاى اسامى خالى است .