شهر واقع شده و شهر خيلى قشنگ و باشكوه است ، بعضى از خانههاى اين شهر را وقتى كه سيلاب مىآيد آب مىگيرد ، هروقت آب كم شود از آب خارج مىشود . نيم ساعت به غروب مانده به رستف وارد شديم . حاكم رستف مرد پيرمردى بود ، ريشسفيد دوشاخى داشت و عصاى بزرگى در دست داشت و اين شخص اتامان قزاق رستف است و حاكم اينجا هم هست ، اصل حكومتنشين و خانهاش در نوه چركس است ولى اينجا براى استقبال آمده بود . اسم حاكم ( پرنس نه كلا ايوانى ويچ سياياپول ميرسكى ) . يك فوج هم سربازى كه قزاق هستند ، هروقت بخواهند سوار مىشوند ، گاهى مثل سالدات پياده هستند ، اينها قزاق دن هستند ، كماندان ساخلورستف كلنل زاگرياجسكى بود ، خيلى مرد تنومند خوشگلى بود ، لباسهاى ماهوت آبى خوش رنگى پوشيده بود . اول كه به رستف رسيديم يك باريكه خاكى بود ميان رودخانه و درياچه كه از روى آن خشكى مىرفتيم . قدرى كه رفتيم از پل كوچكى رد شديم كه آب سيلاب كمى از زير آن پل مىرفت ، بعد باز قدرى از روى خشكى رفته مجددا به پل بسيار طولانى بزرگى رسيديم كه تمام آب زياد از زير آن پل مىرفت . مردم در استاسيون رستف شام خوردند ، در طرف دست راست كه سمت استاسيون بود زنهاى بسيار خوب زياد و محترمين ايستاده بودند و هوراهاى بسيار بلند به صداهاى غريب مىكشيدند ، در طرف دست چپ جمعيت زيادى از رعيت ايستاده بودند و هورا مىكشيدند و متصل هورا مىكشيدند و هى من از اينطرف به آنها جواب مىدادم و از اينطرف برگشته به اينها جواب مىدادم ، بس كه جواب داديم خسته شديم و جمعيت هم ، از اندازه و حساب خارج شديم . در اين بين هم اكبر خان گفت آقا جان ساوهاى را كه حاجى سرور خان تعريف او را مىكرد اينجا ديدم ، گفتم او را آوردند ، او را ديدم ، مدتى است اينجا آمده . خلاصه رفتم از كالسكه پائين ، از صف فوج قزاق گذشتم ، الى آخر ، حاكم اعاظم صاحبمنصب و غيره را معرفى كرد . اهل شهر يعنى كلانتر و غيره نان و نمكدان توى مجموعههاى مطلا و غيره آوردند ، گرفته شد .
رعيت ايرانى اينجا زياد است ، ايستاده بودند به لباسى روسى ، پولياتر كوف قونسول ايران هم [ 95 ] با كلاه ايرانى حاضر بود .
بعد برگشتيم ، رفتم توى كالسكه ، ايستاديم ، اينجا مردم ما شام خوردند ، خيلى ايستاديم ، خسته شدم ، از بس دادوبيداد و صداى او را [ هورا ] بود كه گوش آدم اذيت مىشد . يك نفر جوانى با لباس رسمى قونسول عثمانى بود ، اسمش على نهاد بيك و يك
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 131
مساهمون: ناصر الدين شاه قاجار
ص١٣١