تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
بودند كه اسامى آنها از اين قرار است : رزمان فرمانفرماى افواج مهندس - اسد بيك يادگارف رئيس فوج دليجان - سوزافيه ترافيمف - مكشوف سلطان دويم - پات پاروچك كرژنوسك - پاروچك ايوان نيكلالوچ طولايف - اندرا فرمدودف - داسنين كف - پات پاروچك الكساندر لودوج - فدورف كريكن - موزيكانچى 250 نفر - صاحب‌منصب كوچك بزرگ 95 نفر ، بعد از شام زن يكى از صاحب‌منصب‌هاى روسى آمد ، قدرى پيانو زد ، چندان خوشگل نبود ، گفت يك خواهرى دارم او خوب پيانو مىزند ، رفت خواهرش را آورد و حقيقت خيلى خوشگل و مقبول و جوان بود ، فرانسه هم مىدانست ، هرچه گفتم پيانو بزند گفت نمىتوانم و يادم رفته است و نزد ، ندانستيم براى چه بود ، خواهر [ 78 ] بزرگش روسى مىدانست اما فرانسه نمىدانست ، اسم حاكم گنجه جنرال ماژور پرنس كنيازنقا شدزى ، نايب الحكومه گنجه يا كبسن ، اين نسا خانم دختر اسد بيك كه اسمش ذكر شد ، خيلى شبيه است به بچگىهاى فروغ الدوله دختر ما بخصوص چشمش كه به عينه فروغ الدوله است . اين ده دليجان خيلى باصفا است مثل اين است كه در مازندران ساخته باشند ، جنگل دارد و رودخانه هم مىگذرد كه تقريبا سى سنگ آب دارد و اين ده در كنار رودخانه واقع است .

روز چهارشنبه چهاردهم رمضان :

صبح يكساعت و نيم به دسته مانده برخاستم ديشب بد نبود خوب خوابيدم ، امروز هوا صاف و آفتاب است . صبح اينجاها معلوم است خيلى زحمت دارد ، به‌علاوه حاجى حيدر را هم خواستيم معلوم نبود كدام جهنم است ، بعد از مدتى كه حاجى را پيدا كردند و آوردند تيغش را همراهش نياورده بود ، خيال مىكرد براى اين خواسته‌ام كه حاكم اينجايش كنم ، بعد رفت تيغش را آورد و ريش ما را تراشيد ، امروز بايد تفليس برويم تا آقصطفا بايد با كالسكه چاپارى برويم ، از آنجا به تفليس مىگويند راه‌آهن است ، تا برويم و ببينيم و معلوم شود . بيگلرف مىگفت كه امين الدوله و موچول خان و ساير كه از آن راه رفته بودند وارد تفليس شده‌اند . جوجه صبح كه آمده بود مىگفت در اينجا بلبل مىخواند ، الان كه نيم ساعت به دسته مانده است و سردسته بايد رفت ، مجد الدوله را فرستادم برود عزيز السلطان را بيدار كند ، آمد گفت عزيز السلطان راحت خوابيده است و حاجى لله مشغول است جوراب پايش مىكند ، همانطور كه خوابيده است . بالاخره رخت