هم باران زيادى آمد ، هوا ابر دلتنگ بود ، بعد از ناهار فخرى بيك ايلچى كبير عثمانى كه از راه حلب و ديار بكر و وان آمده بود ، سه روز قبل از ورود ما وارد تبريز شده بود ، به حضور آوردند . محمد حسن خان نورى نايب ايشيك آقاسىباشى عرض كرد خوب تقرير كرد نامه در دست بهجت افندى قونسول عثمانى كه در تبريز است بود ، بهجت زياد گنده و فربه است ، پياده خيلى راه آمده بود ، توى اطاق چنان نفس مىزد ، گفتم حالا جان از كونش در مىرود . خلاصه صحبت شد ، فخرى بيك مردى است ميانه سن و بسيار معقول ، ريش كم سياهى مايل به زرد دارد ، بعد او رفت . صاحبمنصبان پياده و توپخانه و سواره كه حاضر تبريز بودند . سپهسالار ، وليعهد ، صاحب ديوان آورده معرفى كردند و از حضور گذشتند . عصرى سوار شديم الى قله باغميشه سواره رفتم ، خيلى راه بود ، دمل بطورى اذيت مىكرد كه حساب نداشت . چند دقيقه بالاى قله نشستم ، به خانههاى باغ ميشه و حاجى كلانتر دوربين انداختم ، سى سال قبل از اينكه اين محلات و قله را ديده بودم هيچ تفاوتى نكرده است ، همان است كه ديده بودم ، شكر خدا را كرده سوار شده از راه خيابان كه ديروز آمده بوديم سوار كالسكه شده رانديم . غروبى رسيديم منزل .
شب را باز باران و رعدوبرق بود . [ 220 ]
روز چهارشنبه 27 [ ربيع الثانى ] :
از ديشب و امروز الى غروب تماما باران شديد پرزور مىآمد ، با كمال شدت . به زن وليعهد لقب سرور السلطنه التفات شد ، خيلى از باران و مزاجا كسل بودم ، قدرى دراز كشيدم ، سپهسالار كربل را آورد حضور ، دمل بسيار اذيت مىكرد .