تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨

روز پنجشنبه 28 [ ربيع الثانى ] :

عجب روز سختى گذشت ، صبح برخاستم ، طولوزون حكيم زوريش نمساوى را آورد كه اقامت در تبريز دارد و به قونسولها و غيره طبابت مىكند ، بسيار حكيم خوبى است ، خيلى مجرب عالم است ، قدرى آب آهن توى شربت ريخت خوردم ، بعد رخت پوشيده بايد بروم عمارت شهر ، عمارت وليعهد ناهار آنجا بخورم ، هوا صاف شده بود ، آفتاب بود اما سرد بود ، سپهسالار بود ، سوار شدم ، رانديم ، عرضه‌چى ، گداى زن و مرد سمج ، عرضه‌چى براى گرانى نان و هر شخص يك عريضه بيرون مىآورد ، از دم در باغ شمال الى در ديوانخانه وليعهد پر بودند ، بسيار كج‌خلق شدم ، اما حوصله كردم ، به همين وضع و قال مقال رفتم وارد ديوانخانه [ كه ] تازه صاحب ديوان ساخته است ، بسيار خوب ، از آنجا به ديوانخانه قديم نايب السلطنه رفته نشستم ، شاگردان مدرسهء تبريز را كه سپرده ميرزا عباس خان پسر حاجى ميرزا جابر مرحوم است سان ديدم ، طولى كشيد . بعد ناهار بىاشتهايى خورده در شهر دادم جار كشيدند كه نان ده روز ديگر ارزان خواهد شد . بعد رفتم اندرون وليعهد كه همان اندرون قديم نايب السلطنه است ، حيات خراب است ، حوض خشك كه هيچ اثر آب ندارد ، وليعهد هم بود ، زن وليعهد ، دختر نصرت الدوله كه تازه گرفته است ديده شد ، قدرى جور ديگر شده است [ 221 ] تهران كه ديده بودم بهتر بود ، زن ديگرى دارد وليعهد كه دختر يعنى نوه كيكاوس ميرزاست گويا هميشه جلو كالسكهء من وقتى بچه بود مىآمد پول مىگرفت ، مدتى است شكوه السلطنه براى وليعهد فرستاده است او خوب شده است . ديگر زنى دارد دختر صاحبقران ميرزا و ديگر ميناى كنيز شكوه السلطنه . زن صاحب ديوان آنجا بود ، با بعضى زنهاى ديگر . نور جهان خانم مادر بيگلربيگى مرحوم آمد ديده شد . خيلى حيات شلوغ « * » خرابى است ، يك نفر
هامش
* اصل : شلوق