شدم ، گردوخاك معركه بود ، آفتاب ، باد هم نمىگذاشت چتر « * » بگيريم ، خلاصه افتضاح بود ، باز سوار كالسكه شدم ، رسيديم به اول افواج ، شش هفت فوج بودند ، فوج افشار اقبال الدوله ، فوج اميرى ، شقاقى و غيره و غيره ، فوج تخته قاپو . از شدت باد و گرما نمىشد به سرباز و غيره نگاه كرد ، تا رسيديم به اول خيراتى و خيابان ، آنقدر مرد و زن بود كه حساب نداشت [ 218 ] البته دويست هزار جمعيت بود ، هر پشت بام و بالاخانه را به بيست تومان ، سى تومان اجاره كرده بودند براى نشستن . نقارهخانه هم جلو مىزدند پيش و پس ازدحام غريبى بود ، از نوكر و صاحبمنصبان . طرفين راه هم از رعيت و تماشاچى از هر قسم ، مسلمان ، ارمنى و غيره .
اتفاق غريبى در اين بين رو [ ى ] داد كه خدا رحم كرد و محل تعجب بود ، يك دفعه در كوچه و خيابان ديدم از عقب همهمه شد ، نگاه كردم ديدم اسب سياه رنگى خالى مثل گلوله مىآيد ، همانقدر فرصت كردم اسبم را قدرى كنار كشيدم ، ديدم اسب آمد ، اسب توپخانه بود كه براى شليك توپ آورده بودند ، نمىدانم چه قسم شده بود ، ول شده بود ، اسباب توپكشى هم باز شده به كونش مىخورد ، متصل لگد مىانداخت ، گويا رو به طويلهء توپخانه مىرفت ، بلد بوده است ، مردم را مىشكافت و مىرفت و احدى نمىتوانست او را بگيرد ، با اين ازدحام و كوچه تنگ الحمد لله آسيبى به كسى نرساند ، عقب سر من البته پنج هزار سواره پياده بودند ، هيچيك نتوانسته بودند اين را بگيرند و اگر ملتفت نشده كنار نرفته بودم قطعا مىخورد به اسب من و ما را مىانداخت و لگد هم مىزد ، حفظ خدا بود ، الحمد لله كه به خير گذشت . گردوخاك و باد ديگر بىمزگى را از اندازه برد ، نتوانستم درست مردم را ببينم ، آنها هم نتوانستند تماشا كنند ، اما هيچ وقت همچه پذيرايى و استقبال كسى بخاطر ندارد و همه رعيت قلبا مسرور و دعاگو بودند .
هامش
* اصل : چطر