حاجى ملا اسمعيل واعظ معروف را در منزل مجتهد ديدم ، همانطور است كه 15 سال قبل از اين ديده بودم ، در منزل شيخ الاسلام هم دعائى به گوشم خواند كه از موى ريشش و دهانش هزار جور بوى چپق و تنباكو و غيره و غيره مىآمد .
روز جمعه 29 [ ربيع الثانى ] :
بايد رفت به صوفيان .
صبح برخاستم هوا ابر بود و نمنم باران مىآمده است ، اما من كه برخاستم آرام بود ، رخت پوشيده از در باغ بالا كه به صحرا مىرفت سوار شدم ، حاجى سرور ، باشى ، اكبرى ، غلام بچهها ، زنها و غيره و غيره ، بارهاى سنگين و غيره به رياست سارى اصلان و برادرش حسنقلى خان بايد تبريز مانده چند روز ديگر به تهران بروند و اغلب بارهاى قهوهخانه ، رخت دارخانه ، كارخانه ، بار زيادى آجودان مخصوص و غيره و آدم و نوكرهاى ساير مردم ، تبريز ماندند .
خلاصه ، حاجى سرور ، حاجى ابراهيم و غيره ، برادر معصومه ، مردك ، قهوهچىباشى ، پدر مردك و غيره ماندنى شدند . توى باغ سوار اسب جلفه شدم ، قدرى بازى كرده پياده شده سوار اسب ديگر شدم . سپهسالار ، صاحب ديوان ، صاحبمنصبان و غيره و غيره خيلى بودند . امروز اگر از راه شهر مىرفتم به پل آجى يقينا از دست گدا و تماشاچى و عرضهچى و غيره خيلى اذيت مىكشيديم ، بهتر دانستم كه از صحرا بروم ، رانديم . . . و علمده را گفتيم از راه بروند آن طرف پل آجى منتظر باشند ، خودمان رانديم .
سپهسالار ، وليعهد ، صاحب ديوان و غيره و غيره ، عضد الملك ، عكاس ، سياچى ، موچول خان و غيره و غيره بودند . امين السلطنه ، امين السلطان ، خلاصه بين راه گفتند از بارانهاى متواليه سيلاب زور آورده پل ميانج را برده است ، اوقاتم تلخ شد ، سارى اصلان ، صاحب ديوان را خواستم فرستادم بروند شهر با تلگراف با ميانج حرف زده ، قرار عبور