تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
استاسيونها و غيره فرض مىكنم ، نود ساعت اتصالا در حركت بوديم ، ساعتى هفت فرسنگ راه مىرفتيم كه از وين الى ولاد قفقاز ششصد و سى فرسنگ است ، در 4 شب و سه روز طى شد ، اما حركت اين چند شبانه روز خيلى زحمت داد ، بخصوص دود زغال سنگ كه سينه‌ها را اذيت كرد و دست و روها را سياه و در خوابيدن شب خيلى زحمت دارد ، روى نيمكت كوچك كه درست جابجا نمىشود انسان ، اما الحمد لله من در كمال استراحت مىخوابيدم و بسيار خوش مىگذشت ، اما نيمكتها و اطاقهاى نوكرها كوچك بود ، شبها اغلب مىافتادند روى زمين و درست نمىتوانستند بخوابند و باز اين ترن روسها از همهء ترنهاى ساير فرنگستان وسيع‌تر و بهتر است ، اما تماشاى صحراها و آباديها و گلها و چمنها و ايلخيهاى اسب ، ماديان ، گوسفند ، گاو ، خوك ، مرغابى ، غاز ، مردم جوربه‌جور ، طوايف مختلفه ، لباسهاى مختلف آن‌قدر خوب و دلچسب بود كه انسان نمىخواست هيچ كارى بكند مگر متصل سرش از پنجرهء كالسكه بيرون باشد و تماشا كند . اول بهار كه از اين صحراها به طرف مسكو و پطرزبورغ رفتم هنوز صحراها درست علف و گل درنيامده بود ، حالا كه دو ماه گذشته است ، كل صحرا ، تا چشم كار مىكند ، انواع اقسام گل است كه در هر ده قدم مىتوان صد قسم و رنگ گل چيد ، علف و گلها آنقدر بلند بودند در بعضى جاها مثل جنگل ، اغلب صحراها مالامال از گل پنيرك سفيد بود و همچنين گلهاى زرد و سرخ و بنفش و آبى . در خيلى از صحراها بخصوص نزديكى ولاد قفقاز ، ختمىهاى زردرنگ گاهى آن‌قدر بود كه چشم خيره مىشد ، ختمى گلى بسيار بسيار خوشرنگ به رنگ شكوفهء هلو و به همان اندازه هم زياد بود ، از گل و سبزه يك محشرى بود . خلاصه از شهر كيف شب گذشته بوديم يعنى نصف شب و در خواب بوديم . اهل شهر چراغانى بزرگى كرده بودند و همه در استاسيون آمده بودند ، بسيار تأسف خوردم كه چرا نشد روز باشد و اهل شهر را ببينم و گردش كنم . روز ديگر به شهر كورسك