تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
ساير وداع مجدد كرده به راه افتاديم ، من ناهار را توى واگون خوردم ، سايرين منزل خورده بودند . به راه افتاديم شب را در گار راه‌آهن همان‌طور كه مىرفت خوابيديم ، فردا صبح يعنى ده قبل از ظهر وارد سرحد روس شديم ، اول از مملكت مراوى ، دوم « * » از سيلزى ، سوم « * » از گاليسى كه جزء لهستان متصرفى امپراطور اطريش است گذشتيم . در شهر اودربرق كه شهر كوچكى است و سرحد است با لهستان متصرفى پروس ، نيم ساعت كالسكه‌ها ايستاده مردم رفتند پايين ، در استاسيون شام خوردند . اين شهر اودربرق در مملكت سيلزى واقع است ، در اين استاسيون [ 355 ] زنهاى بسيار خوشگل ايستاده بودند و جمعيت زيادى دور كالسكه‌ها بود . پايتخت مملكت مراوى شهر برون است كه جنگ معروف سه امپراطور كه در عهد ناپلئون اول شد در اوسترلتيز نزديكى اين شهر واقع شد و ناپلئون فاتح شد . پايتخت سيلزى تروپو ، پايتخت گاليسى لامبرك است كه شب گذشتيم و ديده نشد . بعد از اينكه در اودربرق شام خوردند و رفتم ، اول داخل خاك كاليسى شديم ، در يك استاسيون ايستاديم ، براى چند دقيقه ، جمعيتى براى تماشا آمده بودند ، نزديك غروب بود ، شخصى سبزه رنگى ، ريش توپى سياه كه به اهل مشرق زمين شباهت داشت . سبد بزرگ ميوه ، زردآلو در دست داشت ، مىفروخت ، به صنيع الدوله گفتم پول بده از اين زردآلوها بخر بياور ، دم كالسكه ايستاد ، زردآلوفروش را صدا كرد ، آن هم براى اينكه وقت تنگ و كم مانده است ترن حركت كند و مشترى براى ميوهء او پيدا شده است به تعجيل دويد رو به واگون ، پايش بند شد به ريل راه‌آهن و خورد زمين ، سبد افتاد ، كل زردآلوها ريخت روى خاك و گل ، همهء مردم يك دفعه خنديدند ، مرد كه خفيف شد و
هامش
* اصل : 2 * اصل :