يعنى نيم ساعت به غروب مانده الى سفيدهء صبح مشغول لهو لعب هستند در آنجا و انواع گردش و بازيها در آنجا به حساب نمىآيد . از آن جمله ديدم جمعى در يك جعبه مانند چيزى از آهن ساختهاند ، 6 نفر جا مىكرد ، نشستهاند و مثل كمان راهآهن از هوا آويزان است ، آخر آن هم جايى است كه اين جعبه اندازه آن است . يكدفعه زنى زير جعبه ايستاده است . اين مردم را اسبابى دارد مىچرخاند ، ول مىكند در كمال تندى مىروند به آن طرف و باز با كمال تندى مىآيند جاى اول ، دوباره وضع ديگرى آن ضعيفه مىپيچاند . اين دفعه اين جعبه دور خودش در كمال سرعت تكان خورده جمعى هم كه آنجا بودند چرخزنان مىرفتند به آن طرف ، باز همينطور مىآمدند جاى اول .
خلاصه همينطور با كالسكه يواشيواش مىرانديم و تماشاى طرفين بازار را مىكرديم ، بازار مسقف نيست ، خيابانى است بسيار طولانى ، اطرافش درخت سايه ، طرفين خيابان اين اوضاع است ، خيلى تعجب كردم از حالت اين مردم . يك ساعت از شب رفته رسيديم منزل . ملكه اسپانيول دختر مونپانسيه ، پسر لوئى فيليپ مرحوم پادشاه [ 317 ] كه اسمش مرسده بود در اسپانيول در سن 16 سالگى فوت شد . اسباب افسوس همهء مردم شد . پنج ماه بود كه عروسى كرده بودند براى پادشاه اسپانيول كه پسرخالهء همين دختر باشد . پادشاه هم بيست سال دارد كه پسر همين ايزابل ملكهء سابق اسپانيول است كه پيش نوشتم در خانهاش به شام دعوت بوديم . چند روزى تب و حصبه « * » كرد ، مرد . چه خوب شد كه ما اسپانيول نرفتيم .
تلگراف از امين حضور رسيده است از حاجى طرخان كه با كمال مشقت از دريا وارد آنجا شده است . نوشتم بيايد وينه ، بيچاره با اين زحمت پاريس را نديد .
هامش
* اصل : حسبه