رئيس كشتيها گفتند ده دقيقه صبر بكنيد باز مىشود . آنها رفتند پايين ، عقب آچاردار و غيره فرستاديم . آب صاف و يخ هم آوردند . بعد از ده دقيقه عمله در بازكن هم رسيدند .
يك كشتى بخار بيچاره نمىدانم چند ساعت و از كجا تا به حال توى سد ميانه دو در بسته مانده بود ، بطور حبس ، آمدن ما هم اسباب خلاصى آن كشتى شد ، اول آن كشتى با كمال عجله و شعف بيرون آمده رفت . بعد ما داخل سد شديم ، در را بسته آب را كم كردند . اما اول خيلى كم كردند ، كشتى ته نشست ، سكان به گل فرورفت ، جمع شدند ، با هزار زحمت بالا كشيدند ، يعنى آب را زياد كردند و زور زدند ، درآمد ، آنوقت رفتم ، قدرى كه راه رفتم به سنژرمن رسيديم .
از كشتى پايين آمديم ، كالسكهء ما آنجا حاضر بود . سوار شديم ، از توى قصبه و آبادى رفتم بالا . اين قصبه و آبادى در روى تپه مرتفعى افتاده است كه از پايين الى بالا آبادى است و كالسكه به راحتى بالا مىرود . به جهت بعضى لجنآبها كه از اطراف راه كوچه بيرون مىآيد توى كوچهها عفونت داشت تا رسيديم به ترّاس و سنتژرمن يعنى مهتابى و غلام گردش آنجا كه شخص مىرسد عالمى مىبيند ماوراى اين عالم ، يك چشمانداز غريبى دارد كه در هيچ نقطه و هيچ مكانى ديده نشده و نخواهد شد ، يك طرف چشمانداز است ، يك طرف خيابان وسيع طولانى كه به قدر دو فرسنگ است . درختهاى تيول كه مثل نارون چيزى است ، اما گل بسيار بسيار بسيار معطرى دارد ، گلهاى كوچك زردى دارد . چنان عطر دارد كه كل فضاى « * » صحرا را معطر مىكند و ابدا از اين درخت در ايران وجود ندارد و چقدر چيز خوبى است كه عوض نارون از اين بكارند ، هم پرسايه ، هم معطر ، تخم و قلم گفتم بياورند تهران . اين درختان قوى را برگهاشان را چنان قيچى كرده مثل يك ديوار سبزى ساختهاند . تا چشم كار مىكند همينطور درخت است مثل
هامش
* اصل : فزاى