تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
عجيب كه در ميان كشتى درازى آب اسباب را قرار داده‌اند و كشتى ديگرى به آن كشتى نزديك است [ 315 ] ريگ و سنگ ته رودخانه را متصل درآورده و آن اسباب خودش به آن كشتى ديگر مىريزد و به اين نحو رودخانه را گود و پاك مىكنند كه كشتى به آسانى عبور كند و با مداد چرخ بخار اين كار را مىكنند . دو دستگاه امروز ديدم در رودخانه . خلاصه سوار كالسكه شديم رفتيم به اسكله كه نزديكتر بود پياده شده به كشتى بخار كوچك درازاندامى سوار شديم ، اما چون هوا بسيار بسيار گرم بود به اطاق كشتى نرفتم . در همان سطحه بالا نشستم . آجودان مخصوص ، ناصر الملك ، فرخ خان ، شاهزاده ، باشى ، آبدارباشى ، مليجك ، محقق ، فسيوة ، كلنل آمورل ، رئيس كشتيهاى بخار رودخانهء سن كه اسمش . . . « * » در ساعت دو بعد از ظهر رانديم ، از زير پل ينا كه در اكسپوزيسيون است گذشتيم . همينطور مىرفتم ، طرفين رودخانه تماشا داشت . از عمارت و مردم آيند و روند اغلب مردم لخت بودند . در كنار رودخانه توى آب گاهى هم كالسكه بخار مىگذشت تا از شهر بيرون رفتم . دهات و آباديهاى خوب و خانه‌هاى ييلاقى و باغها ، باغچه‌هاى خوب ملاحظه شد . كارخانه‌هاى زياد از روغن‌گيرى و غيره و صابون ديده مىشود كه كنار رودخانه دودشان مسافر را اذيت مىكند . تا رسيديم به سد اول كه نزديكيهاى سنت‌دنى باشد ، عمله در بازكن حاضر بودند ، پانزده دقيقه معطل شديم تا رد شديم ، خيلى راه رفتيم تا به بوژىوال كه قصبه معتبر و جنگل و آبادى خوبى دارد رسيديم . قدرى از بوژىوال آن طرف‌تر به سد شانى رسيديم ، عمله در بازكن حاضر بودند ، هوا گرم ، به غروب هم چيزى نمانده ، يخ و آب هم تمام شده است ، ميوهء خوردنى خوبى هم نيست بجز چند خيارى و قدرى آلبالوى بىمزه . آنجا ايستاديم ، خواستم معاودت به پاريس كنم ، كلنل و
هامش
* جاى اسم خالى گذاشته شده است .