شبى هم دو شب قبل از اين به تماشاخانهء شاتله رفتيم ، بسيار تماشاخانهء قشنگ خوبى است ، تماشاخانهء بانمكى است ، خيلى خوب كارها كردند ، رقصهاى خوب و بازيهاى بسيار خوب بطور جادو از شيطان و اجنه و غيره دادند ، خواندند ، مثل حقهبازى كارى كردند ، ميدانى است در مقابل اين تماشاخانه معروف به شاتله كه تماشاخانه هم به همين اسم موسوم است حوض و فوارهء بزرگى در وسط ميدان است كه آب مىريزد .
روز يكشنبه 14 [ جمادى الثانى ] :
اسبدوانى بود ، در لونشان بادبولون ، ساعت يك و نيم بعد از ظهر خود مارشال آمد منزل ما و همراه او به كالسكه روبازى نشسته رانديم . سپهسالار ناخوش بود ، نيامد در كالسكهء ما . من بودم و مارشال و جنرال دبزاك كه در پيش مارشال كمال اعتبار و وثوق را دارد ، روبرو نشسته بود ، رانديم ، جمعيت زيادى مىرفت و مىآمد تا رسيديم به لونشان كه به تفصيل اينجا را در روزنامهء سابق فرنگستان نوشتهام ، رسيديم ، خيلى جمعيت از زن و مرد بودند ، رفتم بالاخانه ، نشستم جلو بالاخانه توى چمنها ، دست راست و چپ از آدم سياه شده بود ، صندليها گذاشته بودند ، نشستم ، مارشال ، زن مارشال ، ايزابل ملكه سابق اسپانيول كه حالا هم مادر پادشاه اسپانيول است ، زن بسيار چاق گنده فربه مثل گاو است ، چشمهاى گود ، واقعا به اين فربهى زن نديدهام . واليه كرد دختر مظفر الدوله شاف كون ملكه نمىشود ، حالا پير است ، اما باز صورتا عيبى ندارد و در ايام سلطنتش در اسپانيول خيلى راحتى و خوشگذرانيها كرده است . معروف است . يك دام دونورى داشت يعنى كنيز و همصحبت كه خيلى متشخصه بود ، آن هم جوان بود و زن نوكرش بود كه آن نوكر هم از بزرگان است ، همانجا ايستاده بود ، اما اين كنيز هم آنقدر چاق و فربه بود كه حساب نداشت ، اگر ملكه و كنيزش را به يك كالسكه كوچكى مىبستند سه نفر را خوب مىكشيدند ، ايلچى اسپانيول كه مرد بسيار بدگلى بدريشى پير ابرو سياهى بود آنجا بود ،