تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
بود ، مهدى قلى خان ، باشى ، سه نفر فرنگى را گفتم برويد بالاتر ، اگر چيزى ديديد خبر بدهيد ، بعد لويى ، باشى جنگلها رسيد . او را هم گفتم رفت عقب مهدى قلى خان ، خودمان نشستيم ، خيلى صحبت مىكرديم ، يك بار عضد الملك گفت يك شوكا از جنگل آمد ، پشت آن خانهء چوبى كه آخر چمن و لب جنگل است ، اين خانه‌ها را مخصوص زدن شكار ساخته‌اند . خانه‌ايست تخته‌اى آنجا قايم مىشوند . هروقت شكار عصر به چرا مىآيد مىزنند ، من هرچه دوربين انداختم دور خانه و چمن چيزى نديدم ، امين السلطنه و غيره هم به خان خنديدند ، خان جر آمد ، گفت مىروم بيرون مىآورم ، خيلى هم راه بود ، خان تنها رفت دم خانه كه رسيد شوكا از پشت خانه پنج قدمى خان درآمده گريخت ، بسيار افسوس خوردم ، بعد خان آمد ، در اين بين لوئى آمد ، گفت شوكا در جلو توى چمن هست ، پياده خيلى راه سربالا رفتيم ، بعد من ، لوئى ، امين السلطنه ، مليجك رفتيم براى مارق ، لوئى نشان داد كه در اين چمن است ، از جنگل پايين رفتيم . به چمن كه رسيديم چيزى نبود ، لوئى دستى به دست زد گفت نيست ، من ديدم كه دره در جلو هست كه همه چمن است ، يعنى همه جا چمن است ، اما توى چمن معلوم بود كه دره و خرپشت است [ 291 ] فهميديم كه شكار چرا « * » به آن خرپشت رفته است ، تنها تفنگ چهارپاره را گرفته رفتم آنجا ، در اين بين صداى سوت « * » مهدى قلى خان از آن طرف آمد ، يقين كردم شكار همانجاست كه مىزدم ، رفتم سروگوش شوكا را توى چمن ديدم ، از بس چمن بلند بود شوكا در علف غرق بود ، تا خواستم بيندازم گريخت ، خرپشت و دره بود ، هيچ شكار را نديدم ، به هواى دست و جنبيدن علف تفنگ انداختم هيچ نديدم كه خورده باشد ، مهدى قلى خان از آن طرف فرياد زد كه افتاد ، بسيار تعجب
هامش
* اصل : چرا چرا * اصل : ثوت