ديده وحشى شده بود ، مارق « * » هم نداشت ، از دور گلوله انداختم نخورد ، بسيار عرق كرده خسته سوار كالسكه شده آمديم منزل .
شكارهاى اينجا در اين فصل تابستان [ و ] بهار غدقن است ، احدى تفنگ نمىاندازد ، تا در اول پاييز خود دوك آمده افتتاح شكار بكند . اما معلوم مىشود كه شوكا عادتش اين است كه صبح بسيار زود و عصر تنگ از جنگل انبوه درآمده به جاهاى علفزار كه وسعتى دارد به چرا مىآيد . از اين حيوان در مازندران خيلى است ، اما نمىدانستم عادت او را ، امروز قبل از سوارى صدراعظم مملكت باد مأمور شده بود از جانب گراندوك به حضور بيايد ، آمده صحبت شد ، اسمش موسيو توربان است .
روز جمعه 5 [ جمادى الثانى ] :
صبح برخاسته ، ناهار خورده ، امروز رفتيم به ده افنرهيم كه يك فرسنگ سنگين راه است ، از منزل الى آنجا و ما بين مغرب و شمال طرف رودخانه راين است ، براى كبوترزنى كه يك نوع تيراندازى است در ولايت فرنگستان كه امتحان تفنگچى و تيراندازها مىشود . عضد الملك ، سياچى ، باشى ، حكيم الممالك ، شاهزاده ، شيخ محسن خان ، آقا محمد على ، رانديم تا از آبادى بادنباد گذشته به صحراهاى زراعتگاه دهات افتاديم . زنها و مردها همه در زراعت بودند كار مىكردند . اغلب زراعت سيبزمينى و لوبيا و گندم و غيره است ، تا رسيديم به آن ده ، اينجا اسبدوانى هم ساختهاند ، اطاقها كه مردم بنشينند و محوطه براى اسبدوانى ، همه چمن و گل
هامش
* مارق يا مارخ دادن در اصطلاح شكار ، زمانى است كه تولهء شكارى بوى حيوان را حس كرده به طرف آن نگاه مىكند و به اين ترتيب محل شكار را مشخص مىنمايد . ( دوستعلى خان معير الممالك ، وقايع الزمان ، به كوشش خديجهء نظام ما فى ، تهران ، نشر تاريخ ايران ، 1361 ، ص 106 ) .