تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
كردم ، دويدم ، ديدم شوكائى نر شاخ‌دار بسيار قشنگى افتاده است توى چمن ، امين السلطنه رسيد ، لوئى آمد ، حالا كارد نيست سرش را ببرند ، هرچه از فرنگيان كارد مىخواهم نداشتند تا باشى از پيش مهدى قلى خان از آن طرف دره دويد ، خيلى راه آمد كارد آورد سرش را بريدند . مهدى قلى خان و شكارچيان فرنگى رسيدند ، بسيار تعجب كردند ، به همهء فرنگيها ، ايرانيها انعام دادم ، شكار را شكم پاره كرده برديم ، بسيار عرق كرده خسته بودم ، سوار كالسكه شده شكار را هم جلو كالسكه گذاشته رفتيم رو به منزل . حالا غروب است نيم فرسنگ كمترى كه رفتيم يعنى خيلى كمتر كالسكه‌چى ما كه جلو مىنشيند جست پايين ، گفت شكار ، نگاه كردم ديدم در چمن بالا وسط جنگل بالا يك شوكا مىچرد . فورا آمدم پايين ، مهدى قلى خان و من دوتايى تفنگ را گرفته ، سربالا از توى چمن كه همه آب بود رفتم بالا ، كالسكه‌ها و همه توى جاده ايستادند ، خيلى پياده بالا رفتم تا رسيديم به مارق ، خسته بودم ، علف هم زياد است ، شوكا پيدا نبود ، تا ديدم گريخت رو به جنگل بزرگ ، انداختم ، معلوم نشد خورد يا نه ، مهدى قلى خان گفت يك شوكاى ديگر بالاتر است ، دويدم ، ديدم نزديك جنگل بالا دويست قدم بيشترك يك شوكا ايستاده است ، تا خواستم بزنم گريخت ، تفنگ لوله ديگر را به او انداختم ، جابجا خوابيد ، اما نديدم كه بيفتد ، مهدى قلى خان رفت بالا ، هرقدر گشت پيدا نشد ، آخر داد زد كه خورده است ، توى نهر آبى افتاده بود ، اين هم نر بود ، سرش را بريده آورد ، بسيار عرق كرديم ، شكار را برداشته آمديم ، بار كالسكه كرده رفتيم منزل . كل مردم شهر و خانمها و غيره دم منزل ما جمع بودند كه ما چه مىآوريم ، ديدند دو شكار به اين زودى زده آوردم بسيار تعجب كردند .
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 141 | ناصر الدين شاه قاجار / فاطمه قاضيها