قدرى پياده بالاى جنگلها رفتيم . راههاى پياده رو خوب ساختهاند ، اما خيلى پياده رفتم ، چيزى نديديم ، بعد آمديم پايين ، سوار كالسكه شده خيلى پيشتر رفتم در جنگلى رسيديم ، شكارچيها گفتند اينجا بايد رفت ، پياده شديم ، خيلى پياده رفتيم . توى جنگلهاى كاج بسيار درختهاى بلند تودرتو داشت . جايى را نشان دادند ايستاديم ، چهار نفر شكارچى با دو سگ جنگل را بههم زدند چيزى نيامد . بعد دوباره رفتم خيلى پياده يعنى رو به پايين به راه آمده رسيديم به راه ، دوباره رفتم ، يك سربالايى تيز و بزى از جنگل بالا رفتم ، جايى را شكارچى نشان داد ، ايستادم . باز اشخاصى كه سگ داشتند جنگل را ماليدند جلو ما ، من قدرى پايين ايستاده بودم يك بار ديدم صداى سگ آمد و يك شوكا مثل برق از بالا گذشت ، بعد من به تعجيل رفتم بالا ، شوكاى ديگرى آمد ، بسيار تند مىدويد و ساقهء درختهاى كاج هم مانع از ديدن بود ، تفنگ انداختم نخورد ، بعد باز سگها از جنگل پايين جاده صداشان آمد . رفتيم پايين ، مهدى قلى خان و فرنگى شكارچى ، شاهزاده ، باشى [ 289 ] دويدند پايين . سياچى و فرنگى تفنگ انداختند ، نزده بودند ، بعد رفتم به همان عمارت ماهى درست كنى . شكارچيها گفتند بالاى درههاى اين عمارت شكار دارد ، آن دسته شكارچيهايى كه از گروسباخ آمده بودند با سگها رفتند ، رئيس جنگلهاى بادنباد كه اسمش لويى است و جوان نجيب خوبى بود و اطلاع از شكار دارد با سه نفر ديگر رفتيم . حالا به غروب هم چيزى نمانده است .
درههاى بسيار باصفا ، خلوت ، گل ، چمن ، آب ، جنگل مثل بهشت است . بعد از طى مسافتى از پلههاى جلو آمده گفتند شوكائى در چمن بالا مىچرد ، پياده شده رفتم ديدم بلى يك شوكا توى چمن بالا مىچرد . من ، سياچى رفتيم پياده از راههاى بد توى جنگل براى مارق ، تا رسيديم ، چهارپاره انداختم دور بود ، نخورد ، برگشتيم ، باز رفتم بالاتر ، با كالسكه ، دوباره پياده شده ، در چمن ديگر شوكائى ديديم ، اما وسط چمن بود و پلهها را
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 137
مساهمون: ناصر الدين شاه قاجار
ص١٣٧