صبح در عمارت برلن از خواب برخاستم . امروز از روزهاى عجيب غريب دنيا محسوب مىشود . ساعت 12 كه ظهر باشد معين كرده بودم كه امپراطور گليوم بيايد ديدن ما ، برخاستم ، رخت پوشيده حاضر شديم ، سر ساعت رسيد .
امپراطور در كالسكه بسته از جلو عمارت ما گذشت ، مردم هم ايستاده بودند تعظيم كردند ، ما هم الى نزديك پلهء عمارت جلو رفتيم . امپراطور مثل برق از پلهها جست بالا با قد راست و قوت زياد و بشاشت وافر رسيد به ما ، دست داديم ، با كمال مهربانى از چند اطاق گذشته در اطاقى نشستيم ، روى صندلى فردريك شارل سپهسالار كه از اقوام امپراطور است و يك پسر كوچك وليعهد كه در مدرسهء بحريه تحصيل مىكند و يك نفر شاهزادهء ديگر هم روى صندلى نشستند .
امپراطور حالا هشتاد و پنج سال تمام دارد ، اما حالت و بنيه و قوت غريبى دارد . قد و كمر راست ، هيچ عيبى در حالت و مزاجش نبود ، از هر طرف صحبت شد از مجلس كنگره كه در برلن براى اصلاح امور دول روس و انگليس و عثمانى واقع خواهد شد ، چند روز ديگر ، صحبت شد . قدرى دلتنگ بود ، مىگفت به آب گرم امس مىخواهم بروم ، براى همين كار معطلم ، دول هم امروز و فردا مىكنند و مرا معطل كردهاند . خلاصه مىگفت يك كشتى خوب ما اين روزها در درياى انگليس به كشتى ديگر خورده است ، كشتى من غرق شده است تماما و بدبختى در دريا به من رو داده است ما هم جوابهاى خوب مىداديم ، مىگفت وليعهد با همهء اولادش سواى اين يك پسر كه اينجاست همه در انگليس هستند . امپراطريس زنم در ويزباد است . بيسمارك صدر اعظم در ييلاق خودش است ، ناخوش است ، اغلب وزرا و شاهزادگان در برلن نيستند ، تنها هستم .
اينجا بعد از صحبتها برخاسته با كمال ادب و مهربانى دست داديم ، يك انگشت شهادت دست راستش از وسط بريده است [ 279 ] ندارد ، الى دم در مشايعت كرد ، صاحبمنصبان و جنرالهاى خود را معرفى كرد ، برگشتم . بعد از نيم ساعتى كالسكه
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 119
مساهمون: ناصر الدين شاه قاجار
ص١١٩