تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
او را بغل گرفته مىبرد منزلش ، ديگر معلوم است چه حالتى دست مىدهد به ما ، در برلن وقوع همچه حادثه بزرگ در وقتى كه من حضور دارم ، خيلى خيلى به من بد گذشت . فى الفور همهمه و هيجان غريبى در شهر پيدا شد . همه شهر از زن و مرد و بزرگان و اعيان ، اشراف ، سفراى خارجه و غيره مىدويدند رو به طرف عمارت امپراطور . مثل مورچه مردم جمع شده مىآمدند ، مىرفتد . بولتن احوال امپراطور را جراح و حكما چاپ زده به مردم مىدادند . جوقه‌جوقه در كوچه‌ها مىخواندند ، اما اين آمد و رفت و هجوم مردم و قال مقال بدون هيچ صدايى و بىنظمى بود [ 280 ] و حالت مردم و رعيت و سپاهى و شهرى و بزرگ و كوچك هيچ تفاوتى نكرده بود ، از پيش از اين حادثه ، مگر اينكه در كوچه عمارت امپراطور جمع مىشدند . فى الفور جراحان و اطباى خوب شهر را حاضر كرده بردند مشغول معالجه شدند . جنرال مهماندار ساعت به ساعت خبر مىآورد گويا سى و چهار چهارپاره به گردن و سر و بدن فرو رفته است ، سه چهار عدد را درآورده بودند ، اگر طاس كلاه سرش نبود فورا مىمرد ، جميع كلاهش سوراخ شده است ، كل رخت ، شانه و نزديك گردن دريده شده است . خبر صحيح درستى از حالت امپراطور كسى نمىداد كه واقعا چطور است معلوم نبود ، در رفت‌وآمد مردم به در خانهء امپراطور سفير چين را ديدم در كالسكه نشسته ، يك پر دم طاووس بلند هم به كلاه زده است . خلاصه يك نفر زن هم توى كوچه بعد از وقوع امر داد مىزده است كه خوب شد امپراطور را زدند مرده است يا نمرده است ، آن زن پدرسوخته را گرفتند و آن شخص هم كه تفنگ انداخته است خواستند او را بگيرند ، با طپانچه يك نفر پليس را هم زده است ، بعد با طپانچه به شكم خودش زده است اما گفتند نمرده است ، زنده است ، اسم اين شخص دكتر شارل نوبلينگ از خاندان معروف است ، دو برادر او در قشون خدمت مىكنند ، اما حكيم طبيب نيست ، حكيم بىدين بابى است .