پطر زبورغ از نظر غايب شد . افتاديم به راه .
اين ترن بسيار خوب ترنى است ، كالسكه من بسيار وسيع و پاكيزه و راحت است و منزل همراهان هم بسيار خوب است ، همه به هم راه دارند . نشستيم روى صندلى ناهار را در حركت ترن خورديم ، ناهارخانه جايى افتاده بود در عقب واگون ما كه لابدا سپهسالار ، ناصر الملك و غيره مىبايد بيايند از كالسكه من گذشته بروند آن طرف ناهار بخورند . آمدند ، رفتند . بعد از آن در استاسيون اول كه ايستاديم واگون سپهسالار را باز كرده بردند عقب بستند ، تماشايى داشت ، اين رفت و آمد و بستن و باز كردن .
خلاصه رانديم ، همهء صحرا گل است و چمن ، جنگل و رودخانه . جنگل زياد از حد دارد ، اغلب كاج است و اين جنگلها را دستى تربيت مىكنند براى سوخت راهآهن و تعمير چوبهاى پوسيدهء راهآهن كه هر دو سه سال بايد عوض شود . طرف عصرى بود . به شهر پسكوو رسيديم ، حاكم شهر و جنرالها و اعيان اشراف ، حكام ، رعيت ، زن و مرد يك دسته سرباز يعنى نصف فوج ، شاگردان مدرسه نظامى اين شهر كه قريب سيصد نفر شاگرد دارد همه در استاسيون ايستاده بودند ، رفتم پايين ، از صف سرباز و صف شاگردان مدرسه گذشتم . با حاكم قلمى و نظامى اظهار التفات شد . برگشتم به كالسكه .
اسراى عثمانى در اين شهر خيلى بودند اكثر آمده لب كالسكه ايستاده بودند ، قدرى تركى با يك نفر صاحبمنصب عثمانى حرف زدم . وقتى كه پنج سال قبل در اسلامبول در عمارت بيگلربيگى بودم اين صاحبمنصب دم در قراول ما بوده است ، در قارص اسير شده است . در استاسيونهاى بين راه هم همه جا اسراى عثمانى ديده شدند كه مشغول عملگى بودند .
خلاصه شب را در راهآهن خوابيديم و از صحراها و جنگلها و چمنهاى خيلى پاكيزه مىگذشتيم . امروز از شهر ويلنا كه شهر معتبر و نظامى است و قشون و مدارس و غيره اينجا خيلى هست . شب كه در خواب بودم گذشتيم ، حاكم و صاحبمنصبان و مستقبلين
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 107
مساهمون: ناصر الدين شاه قاجار
ص١٠٧