همان شبانه دم استاسيون [ 272 ] حاضر بودهاند ، اما من خواب بودم ، افسوس خوردم كه چرا شهر را نديدم .
خلاصه صبح دير از خواب برخاستم ، ديشب توى راهآهن خوب خوابيده بودم دير برخاستم ، رخت پوشيده تماشاى اطراف را كردم ، خيلى صحراى خوبى بود ، جنگلهاى كاج قوى زياد ديده شد . همهء راه يا زراعت بود يا جنگل و چمن و گل زرد و غيره . كمكم كه به لهستان نزديك مىشديم هوا گرمتر مىشد ، يعنى از پطر گرمتر بود ، ليكن باز اينجاها خيلى سرد است . ياس شيروانى در استاسيون بين راه ديده شد كه ابتدايش بود ، حاصلهاى گندم اينجا بلند و خوشه بسته بود ، اما سبز است هنوز ، حاصل گندم پطر و آن بالاها هنوز چهار انگشت سبزه از زمين بلند شده بود .
ساعات روز و شب ورشو نيم ساعت با پطر تفاوت دارد ، يعنى نيم ساعت زودتر طلوع و غروب مىشود . معقول شبى دارد كه تاريك مىشود . در پطر شب هيچ تاريك نمىشد . خلاصه حاصل گندم و غيره را بسيار خوب و با دقت مىكارند ، گردگرد مىبندند ، خيلى قشنگ به نظر مىآيد .
ديروز عصرى در راهآهن غروب آفتاب تماشاى بسيار بسيار خوبى داد . چنان سرخ رنگ و باتماشا غروب كرد كه به عقل نمىآيد و همچنين طلوع قشنگى دارد . در اين صحراها كه كوه كم است و نزديك به شمال و قطب است آفتاب در طلوع و غروب چشم را كمتر مىزند و رنگهاى غريب پيدا مىكند و تماشا مىدهد .
خلاصه در استاسيون آخرى حاكم قلمى شهر ورشو كه اسمش بارون دمدم مرد خوشروى بلندقامتى بود به حضور آمد . توى واگون در ساعت هفت فرنگى كه يك ساعت و نيم به غروب مانده بود وارد شهر ورشو شديم . بين راه باران زيادى آمد ، اما در ورود شهر ايستاده بود . اول كه وارد شهر شديم يعنى بيرون شهر ، گارى كه بايد پياده مىشديم خراب شده بوده است ، تازه تعمير مىكردند ، بايد برگرديم به گار ديگر برويم .
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 108
مساهمون: ناصر الدين شاه قاجار
ص١٠٨