بعد از چند دقيقه باز سوار كالسكه شده به سيرك رفتم . عجب سيركى ساختهاند ، تازه امسال ساخته شده است ، چند نفر ايتاليائى و انگليسى و غيره شريك شده ساختهاند ، مثل سيرك پاريس ، بلكه بهتر ، جمعيت زيادى بود ، در حجره من ، الكسى پسر امپراطور بود ، بعد از چند بازى امپراطور هم آمد پهلوى من نشست ، شاهزاده خانمها و ساير هم در حجره بزرگ ديگر بودند ، پيشخدمتها و غيره همه بودند ، بازيهاى عجيب از حركات اسبها و الواط كه معلق مىزدند و پشتكهاى غريب كه عقل حيران مىماند . اسبها را طورى رام و مطيع كردهاند كه در حقيقت زبان مىفهميدند ، انواع ، اقسام مىدوند .
مىايستند ، دست بالا مىكنند ، زانو زمين زده سلام مىكنند . آدمهاى قوى بعضى بچهها را طورى در روى دست و سر خودشان بازى مىدادند كه به تصور نمىآيد ، مىخوابيد مرد كه پنج شش بچه يعنى [ 269 ] نه زياد كوچك ، ده دوازده ساله را در روى دست و پا ، كلهء خود بازى مىداد . مثل اينكه مردى بخواهد چند بچه گربه يا بچه گنجشك را بازى بدهد . پسرها و دخترها خود صاحب سيرك هم بازى مىكردند ، با اسب ، دخترش بد نبود ، خوب اسببازى مىكرد ، از حلقهها مىپريد ، باز روى اسب مىافتاد . يك دختر ينگى دنيايى بسيار بسيار بسيار خوشگلى كه جزو سيرك است روى سيم تلگراف كه مثل بندبازى ساخته بودند راه مىرفت ، بىامداد لنگر و غيره ، خيلى عجيب بود و خيلى خيلى خوشگل و خوشاندام . همهچيز تمام بود . امپراطور و سايرين آب دهنشان رفته بود ، بعد آمد پايين ، گلولهبازى مىكرد ، يعنى چهار پنج گلوله به قدر نارنج را روى دست هوا مىانداخت مىگرفت و سه بطرى شيشه را هوا مىانداخت مىگرفت . بعد بازيهاى ديگر زياد درآوردند ، خيلى كامل . بعد از اتمام رفتيم منزل خوابيديم .
روز يكشنبه 23 [ جمادى الاول ] :
صبح رفتم حمام ، خيلى چرك بوديم ، حمام بسيار خوبى در شهر امين السلطان پيدا