جادوگرها بازى درآوردند ، پسر پادشاهى در صحرا بود ، به جاى جادوگرها رسيد ، روى تخت آن زن جادو [ گر ] كه نشست ديوانه شد . بعد خوابيد ، بعد دخترهاى جادو و پرى آمدند ، براى شاهزاده قليان و آفتابه لگن و غيره آوردند و زنهاى خوشگل زياد با لباسهاى خوب دور شاهزاده را گرفته رقصيدند ، زدند ، خواندند ، با شاهزاده عشقبازى كردند باز مفقود شدند . خلاصه به همينطورها الى آخر بازىهاى خوب و رقص و آواز خوب دادند ، خيلى طول كشيد . در وسط تماشاخانه امپراطور آمد با پسرها و عروسها و غيره . همه پيش ما نشسته بودند سرژ پسر جوان امپراطور از ديروز ناخوش شده است ، امپراطور فكرى بود ، قسطنطين برادر امپراطور كه نشسته بود پهلوى امپراطور به هواى ساز كه مىزدند متصل مىخواند و سرش را تكان مىداد ، خيلى تماشا داشت . تعجبها كردم . خلاصه بعد از اتمام اول امپراطور رفت ، بعد ما رفتيم نصف شب بود اما شهر روشن بود ، مثل صبح بين الطلوعين تهران بلكه روشنتر كه هيچ احتياج به چراغ [ 267 ] كوچه نبود ، در كوچه مىشد كاغذ خواند ، رفتيم ، خوابيديم . امروز حاجى محسن خان چند هندوانهء بزرگ آورده بود ، هندوانهء مصر است ، از اسلامبول آورده بود ، پاره كرده خورديم ، خوب بود .
روز شنبه 22 [ جمادى الاول ] :
امروز صبح بعد از خواب برخاستن كرس معاون الوزراى خارجه آمد ، قدرى صحبت شد . بعد رخت پوشيده حاضر شديم براى رفتن ميدان مشق كه پاراد مىگويند . من ، سپهسالار ، سوار كالسكه شده رفتيم ، در كوچهها جمعيت زيادى بود تا رسيديم به ميدان شاندومارس ، چادرى يعنى سايهبان فرنگى زده بودند كه پله مىخورد بالا مىرفت .
زنهاى وليعهد و پسرهاى امپراطور و شاهزاده خانمها نشسته بودند . امپراطريس هم آمد ، جنرالهاى زياد پياده در زمين ايستاده بودند . ناصر الملك ، محسن خان ، وزير مختار ما در